دنج بلوگ
درباره وبلاگ


سلام
به وبلاگ خودتون خوش آمدید
ما در این وبلاگ به صورت گروهی همکاری میکنیم
وبا هر موضویی آپ خواهیم شد
آماده تبادل لینک با شما عزیزان هستیم
ودر صورت تمایل می تونید یکی از نویسنگان این وبلاگ باشید

مدیر وبلاگ :
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
قالب ما چطوریه؟





 شبکه اجتماعی دنج نما
یکشنبه 30 بهمن 1390
اگر عشق را همچون جاده ای بدانیم پس باید در این راه قوانین و علایمی همچون جاده های دیگر وجود داشته باشد؛ قوانینی که رعایت آنها برای حفاظت از جان و خاطرتان ضروری به نظر می رسند :

۱. آرامش خود را حفظ کنید.
چون یکباره وارد این جاده میشوید امکان دارد آرامش خود را از دست بدهید و دستپاچه شوید. زیرا تازه اول راه هستید و راه طولانی است. با این وضعیت نمی توانید به پایان جاده برسید.
تصادف در جاده ی عشق = خسارت جبران ناپذیر

۲. سرعت را کم کنید.
از آنجایی که به این جاده ناآشنا هستید، سرعت خود را کم کنید تا بتوانید کمی به جاده تسلط پیدا کنید. شاید جاده دست انداز داشته باشد و سرعت بالا موجب ناراحتی شما شود. میانه روی و اعتدال در همه چیز نیکو و پسندیده است.
با سرعت مجاز در جاده عشق حرکت کنید

۳. به علایم رانندگی توجه کنید.
منظور از علایم رانندگی همان نصایح دیگران است؛ به عبارتی از تجربیات دیگران استفاده کنید، زیرا افراد با تجربه حکم یک راهنما را برای شما دارند.
جاده ی عشق برای افرادی که قوانین را رعایت می کنند هموارتر است

۴. به برگشت فکر نکنید.
جاده ی عشق یکطرفه است. آگر وارد شدید سعی کنید که به پایان برسید، زیرا برگشت محال است. توقف هم فایده ای ندارد زیرا موجب می شود دیرتر به جاده ی زندگی باز گردید.
جاده ی عشق دور برگردان ندارد




نوع مطلب : شعرهای عاشقانه، دلنوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
758660_orig.jpg



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺

چند سال پیش در جریان بازی های پارالمپیک (المپیک معلولین) در شهر سیاتل آمریکا ۹ نفر از شرکت

 کنندگان دو۱۰۰متر پشت خط آغاز مسابقه قرار گرفتند. همه این ۹ نفر افرادی بودند که ما آنها را عقب

 مانده ذهنی و جسمی می خوانیم. آنها با شنیدن صدای تپانچه حرکت کردند. بدیهی است که آنها هرگز

 قادر به دویدن با سرعت نبودند و حتی نمی توانستند به سرعت قدم بردارند بلکه هر یک به نوبه خود با

 تلاش فراوان می کوشید تا مسیر مسابقه را طی کرده و برنده مدال پارالمپیک شود ناگهان در بین راه

 مچ پای یکی از شرکت کنندگان پیچ خورد . این دختر یکی دو تا غلت روی زمین خورد و به گریه افتاد.

 هشت نفر دیگر صدای گریه او را شنیدند ، آنها ایستادند، سپس همه به عقب بازگشتند و به طرف او

 رفتند یکی از آنها که مبتلا به سندروم داون(عقب ماندگی شدید جسمی و روانی) بود، خم شد و دختر

 گریان را بوسید و گفت : این دردت رو تسکین میده .سپس هر ۹ نفر بازو در بازوی هم انداختند و خود

 را قدم زنان به خط پایان رساندند. در واقع همه آنها اول شدند. تمام جمعیت ورزشگاه به پا خواستند و

۱۰ دقیقه برای آنها کف زدند





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :
☺
شنبه 29 بهمن 1390

واژه‌نامه فارسی

سطل آشغال :
وسیله‌ ای ا‌ست موجود در خیابان‌ها جهت ریختن زباله در اطراف آنها !

مدرک تحصیلی :
کاغذی مستطیل شکل، در ابعاد مختلف که بسته به مقطع ، قیمتش فرق می‌کند !

اوراقچی :
تنها موجودی که زنها را بهترین رانندگان دنیا میداند !

حراج :
اصطلاحی‌ است که در آن به قیمت اصلی کالا درصدی اضافه کرده
و با ماژیک قرمزروی آن خط زده و قیمت اصلی کالا را در زیرش درج می‌کنند …!

رئیس :
فردی که وقتی شما دیر به سر کار می‌روید خیلی زود می‌آید
و زمانی که شما زود به اداره می‌روید یا دیر می‌آید و یا مرخصی است …!

بزرگراه :
نوعی پیست رالی به همراه یادگیری به روز ترین فحش‌های 2012 !



ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
                                                                   

 این برد در حالی اتفاق افتاد که کلارنس سیدورف در دقیقه 12 به دلیل آنچه مصدومیت از ناحیه همسترینگ به نظر می‌رسید جای خود را به هم‌وطنش، اوربی امانوئلسن داد.

گل‌زنی میلانی‌ها را کوین پرینس بواتنگ در دقیقه 15 آغاز کرد. او در سمت راست صاحب توپ شد و پس از کنترل آن با سینه، توپ را به زیبایی وارد دروازه حریف کرد. شوت او به تیر دروازه برخورد کرد و وارد دروازه شد و سپس از دروازه بیرون آمد. این گل با پاس آنتونیو نوچرینو زده شد.


روبینیو در دقیقه 38 فاصله را دو برابر کرد. زلاتان ایبراهیموویچ که ستاره بازی بود توپ را در شرایطی مشکوک به آفساید از امانوئلسن گرفت و آن را در موقعیتی عالی به روبینیو سپرد تا او گل دوم را بزند.

گل سوم هم در دقیقه 49 با پاس زلاتان و ضربه روبینیو زده شد. روی این گل دفاع آرسنال باز هم ضعیف عمل کرد و توماس فرمائلن هم زمین خورد و روبینیو کار چندانی برای گشودن دروازه وویچیخ اشچسنی نداشت. دروازه‌بان لهستانی هم واکنش چندانی نشان نداد.

بازی با ضدحملات خطرناک میلان ادامه یافت. آرسنال توپ را در دست داشت اما نمی‌توانست موقعیت خلق کند و تنها خلاقیت تیری آنری و روبین فان‌پرسی بود که باعث می‌شد کریستین آبیاتی به زحمت بیفتد.

در نهایت زلاتان هم به آنچه شایسته‌اش بود رسید. او در دقیقه 79 با خطای آشکار یوهان جورو سرنگون شد و پنالتی حاصل را خودش با ضربه‌ای خشک به گل چهارم تبدیل کرد.

میلان به این ترتیب صعود خود را عملا قطعی کرد و آنری هم نتوانست در آخرین بازی خود با پیراهن آرسنال کاری از پیش ببرد.





نوع مطلب : ورزشی، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
پنجشنبه 27 بهمن 1390


قصه از حنجره ایست ،

                   که گره خورده به بغض

                                   یک طرف خاطره ها،

                                                    یک طرف فاصله هاست،

                                                                            در همه آوازها...      حرف آخر زیباست.

                            اخرین حرف تو چیست؟

                                    تا به آن تکیه کنم؟

                                            حرف من دیدن پرواز تو در فرداهاست...





نوع مطلب :
برچسب ها : عشق، مطالب عاشقانه،
لینک های مرتبط :
☺
پنجشنبه 27 بهمن 1390




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
چهارشنبه 26 بهمن 1390

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با
مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت
عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان،
لینک های مرتبط :
☺
دوشنبه 24 بهمن 1390
ماه ها شراب عشق خوردم و مستت بودم

من که در عالم عشق باده پرستت بودم

قبله ام بودی و من عبادتت می کردم

همچو فرهاد ز دور زیارتت می کردم

من به امید تو از شراب عشق ترک کردم

پاکی عشق تو را اینگونه باور کردم

ولی افسوس که از دیار من کوچ کردی

صافی و صداقت عشق فراموش کردی





نوع مطلب : شعرهای عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند.

معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید وبگوئید : این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله. یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده 





نوع مطلب : شعرهای عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بوده.. بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد.. اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه.. ... ...... ... روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت "اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن. ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد.. چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!! نتیجه اخلاقی این ماجرا. . . . . . . . پسرهای مهندسی هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند...  



نوع مطلب : شعرهای عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
روی ماشین کلیک کن. . .



نوع مطلب : طنز.جالب، گالری عکس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
☺

http://www.axgig.com/images/83094600669728850483.jpg

طبقه بندی: عکس،  


طبقه بندی: عکس، 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
"داستان کوتاه حکمت خدا یک داستان زیبای واقعی که به ما می آموزد هیچ رویدادی بی دلیل نیست ."

کشیش تازه کار و همسرش برای نخستین ماموریت و خدمت خود کـه بازگشایی کلیسایی در حومه بروکلین ( شهر نیویورک ) بود در اوایل ماه کتبر وارد شهر شدند . زمانی که کلیسا را دیدند ، دلشان از شور و شوق آکنده بود . کلیسا کهنه و قدیمی بود و به تعمیرات زیادی نیاز داشت . دو نفری نشستند و برنامه ریزی کردند تا همه چیز برای شب کریسمس یعـنـی 24 دسامبر آماده شود . کمی بیش از دو ماه برای انجام کار ها وقت داشتند . کشیش و همسرش سخت مشغول کار شدند .

 دیوار ها را با کاغذ دیواری پوشاندند . جاهایی را که رنگ لازم داشت ، رنگ زدند و کار های دیگری را که باید می کردند ، انجام دادند . روز 18 دسامبر آنها از برنامه شان جلو بودند و کـارها تقریباً رو به پایان بود . روز 19 دسامبر باران تندی گرفت که دو روز ادامه داشت . روز 21 دسامبر پس از پایان بارندگی ، کشیش سری به کلیسا زد ، وقتی وارد تـالار کلیسا شد ، نزدیک بود قلب کشیش از کار بیافتد . سقف کلیسا چکه کـرده بود و در نتیجه بخش بزرگی از کاغذ دیواری به اندازه ای حدود 6 متر در 5/2 متر از روی دیوار جلویی و پشت میز موعظه کنده شده و سوراخ شده بود . کشیش در حالی که همه خاکروبه های کف زمین را پاک می کرد ، با خود اندیشید که چاره ای جز به عقب انداختن برنامه شب کریسمس ندارد . در راه بازگشت به خانه دید که یکی از فروشگاه های محلّه ، یک حـراج خیریه برگزار کرده است . کشیش از اتومبیلش پیاده شد و به سراغ حـراج رفت .

 در بین اجناس حراجی ، یک رومیزی بسیار زیبای شیری رنگ دستبافت دید که به طرز هنرمندانه ای روی آن کار شده بود . رنگ آمیزی اش عالی بود . در میانه رو میزی یک صلیب گلدوزی شده به چشم می خورد . رومیزی درست به اندازه سوراخ روی دیوار بـود . کشیش رومیزی را خرید و به کلیسا برگشت . حالا دیگر بارش برف آغاز شده بود . زن سالمندی که از جهت رو به روی کشیش می آمد دوان دوان کوشید تا به اتوبوسی که تقریباً در حال حرکت بود برسد ، ولی تلاشش بی فایده بود و اتوبوس راه افتاد . اتوبوس بعـدی 45 دقیقه دیگر می رسید . کشیش به زن پیشنهاد کرد که به جای ایستادن در هوای سـرد به درون کلیسا بیاید و آنجا منتظر شود . زن دعوت کشیش را پذیرفت و به کلیسـا آمـد و روی یکی از نیمکت های تالار نیایش نشست . کشیش رفت نردبان را آورد تا رومیـزی را روی دیوار نصب کند . پس از نصب ، کشیش نگاه رضایت مندانه ای به پرده آویخـتـه شـده کرد ، باورش نمی شد که این قدر زیبا باشد . کشیش متوجه شد که زن به سوی او می آید . زن پرسید : این رومیزی را از کـجا گرفته اید ؟ و بعد گوشه رومیزی را به دقت نگاه کرد . در گوشه آن سه حـرف گلدوزی شده بود . این ها سه حرف نخست نام و نام خانوادگی او بودند . او 35 سال پیش این رومیزی را در کشور اتریش درست کرده بود . وقتی کشیش برای زن شرح داد کـه از کجا رومیزی را خریده است . باورکردنش برای زن سخت بود .

سپس زن برای کشیش تعریف کرد که چگونه پیش از جنگ جهانی دوم ، او و شوهرش در اتریش زندگی خوبی داشتند ، ولی هنگامی که هیتلر و نازی ها سر کار آمدند ، او ناچار شد اتریش را ترک کند . شوهرش قرار بود که یک هفته پس از او ، به وی بپیوندد ولی شوهرش توسط نازی ها دستگیر و زندانی شد و زن دیگر هرگز شوهرش را ندید و هرگز هم به میهنش برنگشت . کشیش می خواست رومیزی را به زن بدهد ، ولی زن گفت : بهتر است آن را برای کلیسا نگه دارید . کشیش اصرار کرد که اقلاً بگذارد او را با اتومبیل به خانه اش برساند و گفت این کمترین کاری است که می توانم برایتان انجام دهم . زن پذیرفت . زن در سوی دیگر شهر ، یعنی جزیره استاتن Staten Island زندگی می کرد و آن روز برای تمیز کردن خانه یک نفر به این سوی شهر آمده بود . شب کریسمس برنامه عالی برگزارشد . تالار کلیسا تقریباً پـر بود .

 موسیقی و روح حکمفرما بر کلیسا فوق العاده بود . در پایان برنامه و هنگام خداحافظی ، کشیش و همسرش با یکایک میهمانان دست داده و خدا نگهدار گفتند ، بسیاری از آنها گفتند که بازهـم بـه کلیسا خواهند آمد . وقتی کشیش به درون تالار نیایش برگشت مرد سالمندی را که در نزدیکی کلیسا زندگی می کرد ، دید که هنوز روی نیمکت نشسته است . مرد از کشیش پرسید کـه این رومیزی را از کجا گرفته اید ؟ و سپس برای کشیش شرح داد که همسرش سال ها پیش در اتریش که رومیزی درست شبیه به این درست کرده بود و شگفت زده بود که چگونه ممکن است دو رومیزی عیناً شکل هم باشند . مرد به کشیش گفت که چگونه توسط نازی ها دستگیر و زندانی شده و هرگز نتوانسته همسر گم شده اش پیدا کند .

 پس از شنیدن این سخنان ، کشیش به مرد گفت : اجازه بدهید با ماشین دوری بزنیم و با هم گفت و گویی داشته باشیم . سپس او را سوار اتومبیل کرد و به جزیره استاتن و خانه زنی که سه روز پیش او را دیده بود ، برد . کشیش به مرد کمک کرد تا از پله های ساختمان سه طبقه بالا برود و وقتی جلوی در آپارتمان زن رسید ، زنگ در را به صدا درآورد . وقتی زن در را باز کرد ، صحنه دیدار دوباره زن و شوهر پس از سال ها وصف ناشدنی بود ... آنچه خواندید یک داستان واقعی بود که توسط کشیش راب رید گزارش شده است. 




نوع مطلب : شعرهای عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
سینمای ما - مراسم اختتامیه سی امین دوره جشنواره فیلم فجر یکشنبه شب در حضور سینماگران و مدیران سینمایی و حضور پر شور مردم سینمادوست در تالار وحدت تهران برگزار شد و برگزیدگان چهار بخش مسابقه سینمای ایران، فیلم‌های اول، مستندهای بلند و مواد تبلیغی جوایز خود را دریافت کردند. اسامی برگزیدگان و نامزدهای بخشهای مختلف سی‌امین جشنواره فیلم فجر به این شرح است:


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
دوشنبه 24 بهمن 1390

این ماجرا در خط هوایی TAM اتفاق افتاد

یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسید

و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد

مهماندار از او پرسید “مشکل چیه خانوم؟”

زن سفید پوست گفت:

“نمی توانی ببینی؟به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است

من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!”

مهماندار گفت: “خانوم لطفاً آروم باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند، اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه”

مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: “خانوم، همانطور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم”

و قبل از اینکه زن سفید پوست چیزی بگویید مهماندار ادامه داد: “ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با اینحال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند اینکه یک مسافر کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند هست.”

و سپس مهماندار رو به مرد سیاهپوست کرد و گفت: “قربان این به ای معنی است که شما می توانید کیف اتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید…”

تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند.





نوع مطلب :
برچسب ها : طنز، داستان،
لینک های مرتبط :
☺
دوشنبه 24 بهمن 1390
دیروز و فردا هر دو نامردند ...!
دیروز با خاطراتش
و
فردا با وعده هایش ...
مرا فریب دادند
تا
نفهمم امروزم چگونه گذشت...




یــــاد بِگیــر!

اگـــه کســـی بِهـــت گفـــت دوسِـتـــــــ دارَم

لـُــزومـــا بـه ایــن مَعنــی نیستـــ کــه کَــس دیگـــه ای را دوسـتـــ نـَــدارد ...



از تنها بودنم راضی نیستم. اما...
خوشحالم که با خیلی ها نیستم!!!



قله ای که یک بارفتح شود، تفریحگاه عمومی خواهد شد!
مواظب قله ات باش ...!


گر؛ کسی دوان دوان به سوی تو اومد
احتمال بده
شاید
در حالِ فرار از دیگری باشد !


ک روح پراز بهانه دارم ... برگرد!
یک عالمه عاشقــانه دارم ... برگرد!

با اینکه دلیل رفتنت " مــــــن " بودم
یک خواهــش کودکــانه دارم برگرد!!!







نوع مطلب : دلنوشته، شعرهای عاشقانه، 
برچسب ها : دل نوشته های عاشقانه، بزرگ ترین وبلاگ گروهی ایران،
لینک های مرتبط :
☺

فتح هند افتخاری نبود برای من دستگیری متجاوزین و سرسپردگانی مهم بود که بیست سال کشورم را ویران ساخته و جنایت و غارت را در حد کمال بر مردم سرزمینم روا داشتند . اگر بدنبال افتخار بودم سلاطین اروپا را به بردگی می گرفتم . که آنهم از جوانمردی و خوی ایرانی من بدور بود.

 

کمربند سلطنت ، نشان نوکری برای سرزمینم است نادرها بسیار آمده اند و باز خواهند آمد اما ایران و ایرانی باید همیشه در بزرگی و سروری باشد این آرزوی همه عمرم بوده است.

 

برای اراضی کشورم هیچ وقت گفتگو نمی کنم بلکه آن را با قدرت فرزندان کشورم به دست می آورم.

 

لحظه پیروزی برای من از آن جهت شیرین است که پیران ، زنان و کودکان کشورم را در آرامش و شادان ببینم.

 

هنگامی که برخواستم از ایران ویرانه ای ساخته بودند و از مردم کشورم بردگانی زبون ، سپاه من نشان بزرگی و رشادت ایرانیان در طول تاریخ بوده است سپاهی که تنها به دنبال حفظ کشور و امنیت آن است.

فرزند ایران زمین: نادر شاه افشار

 





نوع مطلب : داستان،  طنز.جالب، دلنوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
دوشنبه 24 بهمن 1390

*اعتراف یک بنده خدا: وقتی که مضرات سیگار رو توی مجله خوندم خیلی ترسیدم و تصمیم گرفتم دیگه مجله نخونم!

*به بنده خدا میگن آرزوت چیه؟ میگه: آرزوم اینه دکتر بشم از اتاق عمل بیام بیرون بگم متاسفم!

*غضنفر ماشینشو میبره تعمیرگاه و به مکانیک میگه: میشه بوقشو درست کنی!؟


مکانیک یه نگاهی به ماشین می کنه، به غضنفر می گه: این جوری که من فهمیدم ترمزهای ماشین شما خرابه! بهش میگه: خب واسه همینه که می خوام بوقش رو درست کنم!

*بنده خدا کیس کامپیوترش رو می بره تعمیرگاه، میگه آقا اینو برای ما تعمیر کن. طرف میگه: چه مشکلی داره؟ میگه: والا نمی دونم چرا چند روزه جالیوانی اش بیرون نمیاد!

*اولی: دکتر بهم گفته موقع کار کردن سیگار نکشم.

دومی: خوب شد، پس حالا دیگه سیگار نمی کشی.

اولی: نه حالا دیگه کار نمی کنم

*به بنده خدا میگن اگه آب نبود چی می شد؟ میگه شنا یاد نمی گرفتیم در نتیجه همه خفه می شدیم.

*زن و شوهری داشتن با هم دعوا می کردند، شوهر میگه: من فقط به خاطر اینکه بابات پولدار بود. باهات ازدواج کردم. زنه میگه: باز تو یه دلیلی داشتی، من بدبخت چی؟

*3 تا عکس بردار زود برو شرکت داروگر. بابا قور قوری اخراج شده نیرو میگیرن.

*قانون پایستگی واحد: واحدها نه از بین می روند و نه پاس می شوند. بلکه از ترمی به ترم دیگر انتقال می یابند.

*بنده خدا بعد از دعوا و جر و بحث با خانمش بهش گفت: اگه بخاطر یارانه ها نبود تا الان می کشتمت!

*بنده خدا میره کتابخونه، داد می زنه: آقا، یه ساندویچ بدین با سس اضافه.

آقاهه بهش می گه: آقا! اینجا کتابخونه است... بنده خدا هم می گه: ببخشید... بعد یواش در گوش آقاهه می گه: یه ساندویچ بدین با سس اضافه...





نوع مطلب : طنز.جالب، 
برچسب ها : جالب،
لینک های مرتبط :
☺


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی




Top Blog
پیامک های عاشقانه Online User بزرگترین وبلاگ گروهی ایران
 
 
بالای صفحه
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic