دنج بلوگ
درباره وبلاگ


سلام
به وبلاگ خودتون خوش آمدید
ما در این وبلاگ به صورت گروهی همکاری میکنیم
وبا هر موضویی آپ خواهیم شد
آماده تبادل لینک با شما عزیزان هستیم
ودر صورت تمایل می تونید یکی از نویسنگان این وبلاگ باشید

مدیر وبلاگ :
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
قالب ما چطوریه؟





 شبکه اجتماعی دنج نما
چهارشنبه 31 خرداد 1391

زندگی بی تو تراکم لحظه های سنگین و مغشوش بر گرده زمین است.

زندگی بی تو یک حرف بیهوده در دفتر زمان است.

زندگی بی تو یک اندوه تبدار و تاریک است،یک خاطره غم انگیز و متروک.

زندگی بی تو یک قصه ملال آور و تکراری است که حتی اگر شهرزاد آنرا باز گوید به دل نمی نشیند.

زندگی بی تو یک برکه کدر و خاموش است که از پیچ و تاب محروم مانده است.

زندگی بی تو یک غریبه سیاهپوش است که در هیچ خانه ای راه ندارد و همه پنجره ها به روی او بسته است.

زندگی بی تو یک شعر ناموزون و مهمل است که حتی دیوانگان آنرا زمزمه نمی کنند.

زندگی بی تو یک کابوس وحشتناک و تلخ است که از پلک ها می گذرد و خواب شیرین را می آشوبد.

زندگی بی تو حسرت طولانی یک مسافر سرگردان است که از کاروان جا مانده است.

اما...

زندگی با تو یک کاغذ نا نوشته و سپید است که ستارگان مشق هایشان را بر آن می نویسند.

زندگی با تو یک تالار مواج است که از دره های بادام و بلوط می گذرد و به دروازه صبح می رسد.

زندگی با تو یک شعر نجیب و عاشقانه است،همانی که مجنون در صحرا برای لیلی می خواند و فرهاد در بیستون به تیشه اش می آموخت.

زندگی با تو یک آینه زیباست که فرشتگان گیسوان ازلی خود را در آن می بافند.

زندگی با تو یک باغ معلق در آسمان است که پیچک های عشق از همه سوی آن سر بر آورده اند.

زندگی با تو یک نگاه پر رمز و راز است که از مهتاب سرچشمه می گیرد و در کوچه های افسانه ای دیدار جاری می شود.

زندگی با تو یک خوشبختی دامنه دار است که مرا از کناره سخت و گنگ آن جدا می کند و به نیزارهای روشن و مترنم باران می برد...



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
چهارشنبه 31 خرداد 1391

این اپم راجه به تفریحه به نظرم بهترین موضوعه چون دیگه تابستونه و هرفردی واسه پرکردن اوقاتش نیاز به یه سری کارهای تفریحی نیاز داره

اول یه تعریف ازش میگم:

تفریح شامل فعالیت هایی است که معمولا به طور اختیاری وداوطلبانه به خاطرلذت ورضایتی که به دنبال دارد توسط افراد انتخاب میشوداین فعالیت ها مخصوص زمان بیکاریست وهیچ رابطه ای باکاراصلی شخص نداردمعمولا لذت بخش است وزمانی که به عنوان قسمتی از خدمات اجتماعی انجام میشود دارای اهداف مثبت وثمربخش  برای همه است.

این یه تعریف از اسلاون بود برای این بیانش کردم که کسی تفریح سالم رو باچیزای دیگه اشتباه نگیره

انواع فعالیت های فراغتی ازنظر ذوالاکفاف:

1.مسافرت .سیردر طبیعت                            

2.گردش وقدم زدن

3.تماشاوگوش دادن

4.بازی وورزش

5.استراحت وخیال پردازی

6.ارتباط ومعاشرت

7.گل کاری وسازندگی

8.کلاس های علمی هنری

9.شرکت در مراسم جمعی

10.کشف واختراع

حالا فراغت خودش شاخه های زیادی داره که انواعشوبعدا بررسی میکنم مثلا فعالیت های اسیب زا تفریحات افراطی فعالیت های بی هدف وهدفمند

ویه رویکرد کامل از ورزش واوقات فراغت(موضوع مورد علاقه من)





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
چهارشنبه 31 خرداد 1391

سرکلاس معلم دو خط  موازی روی تخته کشید!!

خط اولی به دومی گفت ما می توانیم زندگی خوبی داشته باشیم ..!!

دومی قلبش تپید و لرزان گفت : بهترین زندگی؟؟؟؟!!!

در همان زمان معلم بلند فریاد زد : " دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند"

و بچه ها هم تکرار کردند: ....دو خط موازی هیچگاه به هم نمی رسند مگر آنکه یکی از آن دو برای رسیدن به دیگری خود را بشکند!





نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
چهارشنبه 31 خرداد 1391

         گاهی وقت ها حس اخرین بیسکوییت

             مونده ی تو بسته ساقه طلایی رو دارم

                                تنها..و...خرد





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺

فقط یک ماه او را در آغوش گرفتم…

هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود, باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم, از من پرسید چرا؟!

اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی

اون شب دیگه هیچ صحبتی نکردیم و اون دایم گریه می کرد و مثل باران اشک میریخت, می دونستم که می خواست بدونه که چه بلایی بر سر عشقمون اومده و چرا؟

اما به سختی می تونستم جواب قانع کننده ای براش پیدا کنم, چرا که من دلباخته یک دختر جوان به اسم”دوی” شده بودم و دیگه نسبت به همسرم احساسی نداشتم.

من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, سی درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد.

زنی که بیش از ده سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون ده سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.

بالاخره اون با صدای بلند شروع به گریه کرد, چیزی که انتظارش رو داشتم. به نظر من این گریه یک تخلیه هیجانی بود.بلاخره مسئله طلاق کم کم داشت براش جا می افتاد. فردای اون روز خیلی دیر به خونه اومدم و دیدم که یک نامه روی میز گذاشته! به اون توجهی نکردم و رفتم توی رختخواب و به خواب عمیقی فرو رفتم. وقتی بیدار شدم دیدم اون نامه هنوز هم همون جاست, وقتی اون رو خوندم دیدم شرایط طلاق رو نوشته. اون هیچ چیز از من نمی خواست به جز این که در این مدت یک ماه که از طلاق ما باقی مونده بهش توجه کنم.

اون درخواست کرده بودکه در این مدت یک ماه تا جایی که ممکنه هر دومون به صورت عادی کنار هم زندگی کنیم, دلیلش هم ساده و قابل قبول بود: پسرمون در ماه آینده امتحان مهمی داشت و همسرم نمی خواست که جدایی ما پسرمون رو دچار مشکل بکنه!

این مسئله برای من قابل قبول بود, اما اون یک درخواست دیگه هم داشت: از من خواسته بود که بیاد بیارم که روز عروسی مون من اون رو روی دست هام گرفته بودم و به خانه اوردم. و درخواست کرده بود که در یک ماه باقی مونده از زندگی مشترکمون هر روز صبح اون رو از اتاق خواب تا دم در به همون صورت روی دست هام بگیرمو راه ببرم.

خیلی درخواست عجیبی بود, با خودم فکر کردم حتما داره دیونه می شه. اما برای این که اخرین درخواستش رو رد نکرده باشم موافقت کردم.

وقتی این درخواست عجیب و غریب رو برای “دوی”تعریف کردم اون با صدای بلند خندید گفت: به هر باید با مسئله طلاق روبرو می شد, مهم نیست داره چه حقه ای به کار می بره..

مدت ها بود که من و همسرم هیچ تماسی با هم نداشتیم تا روزی که طبق شرایط طلاق که همسرم تعین کرده بود من اون رو بلند کردم و در میان دست هام گرفتم.هر دومون مثل آدم های دست و پاچلفتی رفتار می کردیم و معذب بودیم.. پسرمون پشت ما راه می رفت و دست می زد و می گفت: بابا مامان رو تو بغل گرفته راه می بره.

جملات پسرم دردی رو در وجودم زنده می کرد, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و از اون جا تا در ورودی حدود ده متر مسافت رو طی کردیم.. اون چشم هاشو بست و به آرومی گفت: راجع به طلاق تا روز آخر به پسرمون هیچی نگو!…منبع:سایت تفریحی آی آر جوان

نمی دونم یک دفعه چرا این قدر دلم گرفت و احساس غم کردم.. بالاخره دم در اون رو زمین گذاشتم, رفت و سوار اتوبوس شد و به طرف محل کارش رفت, من هم تنها سوار ماشین شدم و به سمت شرکت حرکت کردم.

روز دوم هر دومون کمی راحت تر شده بودیم, می تونستم بوی عطرشو اسشمام کنم. عطری که مدتها بود از یادم رفته بود. با خودم فکر کردم من مدتهاست که به همسرم به حد کافی توجه نکرده بودم. انگار سالهاست که ندیدمش, من از اون مراقبت نکرده بودم.

متوجه شدم که آثار گذر زمان بر چهره اش نشسته, چندتا چروک کوچک گوشه چماش نشسته بود,لابه لای موهاش چند تا تار خاکستری ظاهر شده بود!
برای لحظه ای با خودم فکر کردم: خدایا من با او چه کار کردم؟!

روز چهارم وقتی اون رو روی دست هام گرفتم حس نزدیکی و صمیمیت رو دوباره احساس کردم.

این زن, زنی بود که ده سال از عمر و زندگی اش رو با من سهیم شده بود. روز پنجم و ششم احساس کردم, صیمیت داره بیشتر وبیشتر می شه, انگار دوباره این حس زنده شده و دوباره داره شاخ و برگ می گیره.

راجع به این موضوع به “دوی” هیچی نگفتم. هر روز که می گذشت برام آسون تر و راحت تر می شد که همسرم رو روی دست هام حمل کنم و راه ببرم, با خودم گفتم حتما عظله هام قوی تر شده. همسرم هر روز با دقت لباسش رو انتخاب می کرد. یک روز در حالی که چند دست لباس رو در دست گرفته بود احساس کرد که هیچ کدوم مناسب و اندازه نیستند.با صدای آروم گفت: لباسهام همگی گشاد شدند.
و من ناگهان متوجه شدم که اون توی این مدت چه قدر لاغر و نحیف شده و به همین خاطر بود که من اون رو راحت حمل می کردم, انگار وجودش داشت ذره ذره آب می شد. گویی ضربه ای به من وارد شد, ضربه ای که تا عمق وجودم رو لرزوند. توی این مدت کوتاه اون چقدر درد و رنج رو تحمل کرده بود, انگار جسم و قلبش ذره ذره آب می شد. ناخوداگاه بلند شدم و سرش رو نوازش کردم..پسرم این منظره که پدرش , مادرش رو در اغوش بگیره و راه ببره تبدیل به یک جزئ شیرین زندگی اش شده بود.همسرم به پسرم اشاره کرد که بیاد جلو و به نرمی و با تمام احساس اون رو در آغوش فشرد.

من روم رو برگردوندم, ترسیدم نکنه که در روزهای آخر تصمیم رو عوض کنم. بعد اون رو در آغوش گرفتم و حرکت کردم. همون مسیر هر روز, از اتاق خواب تا اتاق نشیمن و در ورودی.دستهای اون دور گردن من حلقه شده بود و من به نرمی اون رو حمل می کردم, درست مثل اولین روز ازدواج مون. روز آخر وقتی اون رو در اغوش گرفتم به  سختی می تونستم قدم های آخر رو بردارم.

انگار ته دلم یک چیزی می گفت: ای کاش این مسیر هیچ وقت تموم نمی شد. پسرمون رفته بود مدرسه, من در حالی که همسرم در اغوشم بود با خودم گفتم:
من در تمام این سالها هیچ وقت به فقدان صمیمیت و نزدیکی در زندگی مون توجه نکرده بودم.

اون روز به سرعت به طرف محل کارم رانندگی کردم, وقتی رسیدم بدون این که در ماشین رو قفل کنم ماشین رو رها کردم, نمی خواستم حتی یک لحظه در تصمیمی که گرفتم, تردید کنم.

“دوی” در رو باز کرد, و من بهش گفتم که متاسفم, من نمی خوام از همسرم جدا بشم! اون حیرت زده به من نگاه می کرد, به پیشانیم دست زد و گفت: ببینم فکر نمیکنی تب داشته باشی؟من دستشو کنار زدم و گفتم: نه! متاسفم, من جدایی رو نمی خوام, این منم که نمی خوام از همسرم جدا بشم.

به هیچ وجه نمی خوام اون رو از دست بدم.
زندگی مشترک من خسته کننده شده بود, چون نه من و نه اون تا یک ماه گذشته هیچ کدوم ارزش جزییات و نکات ظریف رو در زندگی مشترکمون نمی دونستیم. زندگی مشترکمون خسته کننده شده بود نه به خاطر این که عاشق هم نبودیم بلکه به این خاطر که اون رو از یاد برده بودیم.

من حالا متوجه شدم که از همون روز اول ازدواج مون که همسرم رو در آغوش گرفتم و پا به خانه گذاشتم موظفم که تا لحظه مرگ همون طور اون رو در آغوش حمایت خودم داشته باشم. “دوی” انگار تازه از خواب بیدار شده باشه در حالی که فریاد می زد در رو محکم کوبید و رفت.

من از پله ها پایین اومدم سوار ماشین شدم و به گل فروشی رفتم. یک سبد گل زیبا و معطر برای همسرم سفارش دادم. دختر گل فروش پرسید: چه متنی روی سبد گل تون می نویسید؟
و من در حالی که لبخند می زدم نوشتم :

از امروز صبح, تو رو در آغوش مهرم می گیرم و حمل می کنم, تو روبا پاهای عشق راه می برم, تا زمانی که مرگ, ما دو نفر رو از هم جدا کنه.

***

جزئیات ظریفی توی زندگی ما هست که از اهمیت فوق العلاده ای برخورداره, مسائل و نکاتی که برای تداوم و یک رابطه, مهم و ارزشمندند.این مسایل خانه مجلل, پول, ماشین و مسایلی از این قبیل نیست. این ها هیچ کدوم به تنهایی و به خودی خود شادی افرین نیستند.

پس در زندگی سعی کنید:
زمانی رو صرف پیدا کردن شیرینی ها و لذت های ساده زندگی تون کنید. چیزهایی رو که از یاد بردید, یادآوری و تکرار کنید و هر کاری رو که باعث ایجاد حس صمیمیت و نزدیکی بیشتر و بیشتر بین شما و همسرتون می شه, انجام بدید..زندگی خود به خود دوام پیدا نمی کنه.
این شما هستید که باید باعث تداوم زندگی تون بشید.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺

  پسر: دوست دارم

 پسر: چه قدر تو خوبی ! كاشكی تو رو برای همیشه داشته باشم .

 پسر: می خوامت برای همیشه

 دختر: یه نیم نگاه

 پسر: چرا باور نداری دوست دارم ؟؟؟

 دختر دلش می لرزه . نمی دونه باید چه كار كنه

 اما قلبش مثل قلب یه گنجشك كه توی دستهای یه غریبه ست می تپه.

 اما بالاخره.... دختر می خنده.

 پسر قهقه می زنه. حالا دو تایی با هم می خندند.

 وای كه چه قدر قشنگ صدای خنده های دو تا گنجشك عاشق.

 دختر:راست می گی منو می خوای برای همیشه.

 پسر: آره به خــدا!

 دختر چشم هاشو رو هم می ذاره و می گه : منم می خوامت.

 پسر دست دختر رو آروم تو دستاش می گیره و نوازش می كنه .

دستاشو می بوسه و یه لبخند می زنه. قلب دختر تند تند می زنه.

 دختر: فردا میای به دیدنم ؟؟

 پسر:آره ، مگه می شه كه نیامو تو رو نبینم.

 چه روزای قشنگی دارن . خوش به حالشون.

 دختر منتظره.

 دختر: چرا دیر كرده همیشه كه زود میومد . وای خدااااا كاشكی زود تر بیاد.

 پسر سرشو میاره نزدیك سر دختر

 پسر: سلام گلم

دختر بر می گرده...

 دختر: سلام

 دختر: چرا دیر كردی دل نگرونت شدم مگه تو نمی دونی قلب من خیلی نازك زود می شكنه.

 پسر: قربون اون قلب نازكت برم، آخ ببخشید عزیزم كارم طول كشید.

دختر: اشكال نداره عزیزم.

 حالا اونا با هم خوش اند .

 دل در گرو دل هم دیگه چشم تو چشم هم دیگه .

 توی یه روز قشنگ بهاری كه نسیم بهار صورت آدم رو نوازش می ده....

 پسر:اوم م م ، من یه دروغ به تو گفتم.

 دختر:چی؟

 پسر: منو ببخش. نباید به ت دروغ می گفتم از روز اول باید راستش رو می گفتم.

 دختر: مگه چی گفتی؟

 پسر: من...

 دختر گوش می ده.

 هیچ چی نمی گه.

 قطره های اشك صورتشو می پوشونه اون قدر كه جز اشكای خودش دیگه هیچ چی رو نمی بینه.

با دستاش صورتشو پاك می كنه اما نمی تونه نمی تونـــــــــه جلوی گریه شو بگیره.

 پسر: اگه بخوای می تونیم فقط مثل دو تا دوست صمیمی باشیم....

 دختر:من دوست دارم .

 من تو رو می خوام برای همیشه .

من دوست صمیمی نمی خوام.

 چرا با من این كارو كردی؟

 چرا از اول نگفتی ؟

 پسر هیچ چی نمی گه تنها حرفش اینه كه ...

 پسر: یه حس خوبی نسبت به تو داشتم با خودم گفتم اگه راستشو بگم ممكن از دستت بدم اما ... باید به ت می گفتم.

دختر: حالا این حرفا یعنی چی ؟

یعنی می خوای من برم ؟

 پسر: سكوت

 دختر: باشه . هر طور تو بخوای .

 من حرفی ندارم.

 نمی خوام باعث رنجش ت بشم.

خداحافظ ،

هر جا كه هستی شاد باشی و سلامت.

 حالا دختر تنهایه ، حال و روزش بد جوری خرابه.

 داره سعی می كنه با خودش و عشقش كنار بیاد اما سعی نمی كنه كه عشقشو فراموش كنه.

 دختر: اون كه می دونست من و اون مال هم دیگه نیستیم پس چرا عاشقم كرد؟ چراااااا؟

چرا دلمو با خودش برد و دیگه پس نداد.

 آره، می دونم كه اون حق داره كه برای زندگیش آزادانه تصمیم بگیره و من حق ندارم باعث رنجش اون بشم چون اون خیلی خوبه .

 ولی كاشكی می دونست كه چه قدر دوستش دارم.

 آره، كاشكی پسر می دونست كه دختر چه قدر دوستش داره .

اون قدر كه راضی شد به خاطرش پا روی قلبش بذاره. كاش پسر می دونست كه شكستن دل یه گنجشك گناه داره !!!





نوع مطلب : عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
سه شنبه 30 خرداد 1391

دقت کردین ما ایرانیا وقتی بچه هستیم، می گن بچه است، نمی فهمه!
وقتی نوجوان هستیم، می گن نوجوونه، نمی فهمه!
وقتی جوان هستیم می گن جوون و خامه، نمی فهمه!
وقتی بزرگ می شیم، می گن داره پیر می شه، نمی فهمه!
وقتی هم پیر هستیم می گن پیره، حالیش نیست! نمی فهمه!
فقط موقعی که می میریم میان سر قبرمون و می گن

 عجب انسان فهمیده ای بود!





نوع مطلب : دلنوشته، مطالب منتخب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺

مرا کسی نساخت خدا ساخت نه انچنان که کسی میخواست که من کسی نداشتم او بود که مرا خواست انچنان که خودش خواست من یک گل بی صاحب بودم مرا از روح خود در ان دمید و بر روی خاک و در زیر افتاب تنها رهایم کرد مرا به خودم واگذاشت عاق اسمان!!!!!

بهترین فرشته ها همین شیطان بود!!

مرد و مردانه ایستاد و گفت نه سجده نمیکنم تو را سجده میکنم اما این ادمک های کثیفی را که از گل متعفن ساخته ای این موجود ضعیف و نکبتی را که برای شکم چرانی اش خدا و بهشت و عظمت و بزرگواری و اخرت و حق شناسی و محبت و همه چیز و همه کسی را فراموش میکند برای یک شکم انگور یا خرما یا گندم گوسفندوار پوزه اش را به زمین فرو میبرد و چشم اش را بر اسمان و بر تو میبندد ســـــــــــــــــــــــــــجده نمیکنم!!!!!!

 اری من از نورم ذات ام از اتش پاک و زلال بی دود است من این لجن های مجسم پلید پست را ســــــــــــــــــــجده نمیکنم!!!

 ادم هایی که جرات ندارند از پیش خود بدون اجازه ی بالاترها حرفی را گوش دهند ادمی را بفهمند از پیش خود بخندند مخالفت کــــــــــــنند موافق باشــــــــــــند و..........

الان اگر خدا و شیطان بیایند و یک نگاهی به این بچه های حضرت قابیل بیندازند شـــــــــــــــــــــــیطان سرش را بالا نمیگیرد و سینه اش را جلو نمیدهد؟!!!

ایـــــــــــــــــــــــا رجز فتبارکــــ الله احسن الخالقین!!!!

برای همین ها بـود؟؟!!!!

                                                 دکتر علی شریعتی






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
سه شنبه 30 خرداد 1391



گروه اینترنتی درهم | www.darhami.com

دلگیر نشو از آدمها...
نیش زدن طبیعتشونه!! سالهاست که به هوایِ بارانی می گویند :
"خــــــراب...!





نوع مطلب : عکسای عاشقانه، دلنوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
سه شنبه 30 خرداد 1391

بیل گیتس پرسیدن از تو ثروتمند تر هم هست؟

در جواب گفت بله فقط یک نفر. پرسیدن ک…ی؟

در جواب گفت سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و تازه اندیشه ی طراحی مایکروسافت و تو ذهنم پی ریزی می کردم،در فرودگاهی درنیویورک قبل از پرواز چشمم به این نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد،دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خورد ندارم و اومدم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این نگاه پر توجه من و دید گفت این روزنامه مال خودت بخشیدمش به خودت بردار برای خودت.

گفتم آخه من پول خورد ندارم گفت برای خودت بخشیدمش برای خودت.

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همون فرودگاه و همون سالن پرواز چشمم به یه مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همون بچه بهم گفت این مجله رو بردار برا خودت ،گفتم پسرجون چند وقت پیش یه روزنامه بهم بخشیدی.هرکسی میاداینجا دچار این مسئله میشه بهش میبخشی؟!
پسره گفت آره من دلم میخواد ببخشم از سود خودمه که میبخشم

به قدری این جمله و نگاه پسر تو ذهن من مونده که خدایا این برمبنای چه احساسی اینا رو میگه.

زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد و پیدا کنم و جبران گذشته رو بکنم
گروهی تشکیل دادم بعد از 19 سال گفتم که برید و اونی که در فلان فرودگاه روزنامه میفروخت و پیدا کنید.یک ماه و نیم مطالعه کردند و متوجه شدند یک فرد سیاه پوسته که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردن اداره.

ازش پرسیدم من و میشناسی. گفت بله، جناب عالی آقای بیلگیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.

سالها پیش زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه میفروختی من یه همچین صحنه ای از تو دیدم

گفت که طبیعیه. این حس و حال خودم بود
گفتم میدونی چه کارت دارم، میخوام اون محبتی که به من کردی و جبران کنم
گفت که چطوری؟
گفتم هر چیزی که بخوای بهت میدم
(خود بیلگیتس میگه خود این جوونه مرتب میخندید وقتی با من صحبت میکرد)
پسره سیاه پوست گفت هر چی بخوام بهم میدی؟
گفتم هرچی که بخوای
گفت هر چی بخوام؟
گفتم آره هر چی که بخوای بهت میدم
من به 50 کشور افریقایی وام دادم به اندازه تمام اونا به تو میبخشم
گفت آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی
پرسیدم واسه چی نمیتونم جبران کنم؟
پسره سیاه پوست گفت که :فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو
بخشیدم ولی تو تو اوج داشتنت میخوای به من ببخشی و این چیزی رو جبران نمیکنه

بیل گیتس میگه همواره احساس میکنم ثروتمند تر از من کسی نیست جز این جوان 32
ساله مسلمان سیاه پوست





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
دوست دارم‌ها را نگه می‌داری برای روز مبادا

دلم تنگ شده‌ها را، عاشقتم‌ها را …

این‌ جمله‌ها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمی‌کنی!

باید آدمش پیدا شود!

باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا،

از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده............

کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و

روی هم تلنبار شده‌اند!

شروع می‌کنی به خرج کردنشان!

توی میهمانی اگر نگاهت کرد

اگر نگاهش را دوست داشتی

توی رقص اگر پا‌به‌پایت آمد

اگر هوایت را داشت

اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند

توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود.....

.بعد می‌بینی آدم‌ها با تو فاصله می‌گیرند

متهمت می‌کنند به هیزی …

به مخ‌زدن ... به اعتماد آدم‌ها!

سواستفاده کردن به پیری و معرکه‌گیری …

اما بگذار به سن تو برسند!

بگذار صندوقچه‌شان لبریز شود آن‌‌وقت حال امروز تو را می‌فهمند

بدون این‌که تو را به یاد بیاورند

غریب است دوست داشتن ...

و عجیب تر از آن است دوست داشته شدن..... !

تقصیر از ما نیست؛.......

تمامیِ قصه هایِ عاشقانه، اینگونه به گوشمان خوانده شده اند....!!!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
غصه هایت که ریخت، تو هم همه را فراموش کن
دلت را بتکان
اشتباهایت وقتی افتاد روی زمین

بگذار همانجا بماند

فقط از لا به لای اشتباه هایت، یک تجربه را بیرون بکش
قاب کن و بزن به دیوار دلت ...

تمام کینه هایت هم می ریزد

و تمام آن غم های بزرگ
و همه حسرت ها و آرزوهایت ...

باز هم محکم تر از قبل بتکان
تا این بار همه آن عشق های بچه گربه ای هم بیفتد!

حالا آرام تر، آرام تر بتکان
تا خاطره هایت نیفتد
تلخ یا شیرین، چه تفاوت می کند؟
خاطره، خاطره است
باید باشد، باید بماند ...

کافی ست؟

نه، هنوز دلت خاک دارد
یک تکان دیگر بس است
تکاندی؟
دلت را ببین
چقدر تمیز شد... دلت سبک شد؟

حالا این دل جای "او"ست

دعوتش کن
این دل مال "او"ست...
همه چیز ریخت از دلت، همه چیز افتاد و حالا

و حالا تو ماندی و یک دل

یک دل و یک قاب تجربه
یک قاب تجربه و مشتی خاطره
مشتی خاطره و یک "او"...

خـانه تـکانی دلـت مبـارک





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
سه شنبه 30 خرداد 1391

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت : 
 می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :   

نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :

 نامش سامانتا است و  در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید  و گفت :

 من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

 مادر من می خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او  خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :   

نگران نباش پسرم .  تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .  چون تو پسر او نیستی . . . !





نوع مطلب : داستان، حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
سه شنبه 30 خرداد 1391

اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.

روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت  پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد.

نجیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید.

کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که  انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد.

در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین” و کشاورز قبول کرد.

بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد.

سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین.

اسم پسر نجیب زاده  چه بود؟ وینستون چرچیل





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺

سه تا پسر درباره پدرهایشان لاف می زدند:
اولی گفت: پدر من سریعترین دونده است. اون می تونه یک تیر رو با تیرکمون پرتاب کنه و بعد از شروع به دویدن، از تیر جلو بزنه.
دومی گفت: تو به این میگی سرعت؟ پدر من شکارچیه. اون شلیک میکنه و زودتر از گلوله به شکار میرسه.
سومی سرشو تکون داد و گفت: شما دو تا هیچی راجع به سریع بودن نمی دونید. پدر من کارمند دولتی است. اون کارشو ساعت 4:30 تعطیل میکنه و 3:45 تو خونه است!





نوع مطلب : طنز.جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺

رابطه کش شلوار و پیشرفت


یارو نشسته بوده پشت بنز آخرین سیستم، داشته صد و هشتاد تا تو اتوبان میرفته، یهو میبینه یك موتور گازی ازش جلو زد! خیلی شاكی میشه، پا رو میگذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه. یك مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه موتور گازیه غیییییژ ازش جلو زد!
دیگه پاك قاط میزنه، پا رو تا ته میگذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه. همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، باز یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!
طرف كم میاره، راهنما میزنه كنار به موتوریه هم علامت میده بزنه كنار. خلاصه دوتایی وامیستن كنار اتوبان، یارو پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا تو خدایی! من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی كل مارو خوابوندی؟! موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: والله ... داداش... خدا پدرت رو بیامرزه واستادی... آخه ... كش شلوارم گیر كرده به آینه بغلت ...
نتیجه اخلاقی : اگه می بینید بعضی ها در کمال بی استعدادی پیشرفت های قابل ملاحظه ایی دارند ببینید کش شلوارشان به کجای یک مدیر گیر کرده

-----------------------------------------------------------------------------------
یکی از بستگان خدا

شب کریسمس بود و هوا، سرد و برفی. پسرک، در حالی‌که پاهای برهنه‌اش را روی برف جابه‌جا می‌کرد تا شاید سرمای برف‌های کف پیاده‌رو کم‌تر آزارش بدهد، صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می‌کرد.
در نگاهش چیزی موج می‌زد، انگاری که با نگاهش، نداشته‌هاش رو از خدا طلب می‌کرد، انگاری با چشم‌هاش آرزو می‌کرد.
خانمی که قصد ورود به فروشگاه را داشت، کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد، در حالی‌که یک جفت کفش در دستانش بود بیرون آمد.
-
آهای، آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت... چشمانش برق می‌زد وقتی آن خانم، کفش‌ها را به ‌او داد. پسرک با چشم‌های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
-
شما خدا هستید؟
-
نه پسرم، من تنها یکی از بندگان خدا هستم!
-
آها، می‌دانستم که با خدا نسبتی دارید!






نوع مطلب : دلنوشته، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
سه شنبه 30 خرداد 1391

لازم نیست برای طولانی زیستن

به روزهای زندگی ات اضافه کنی

تلاشت این باشد که

زندگی را به روزهایت اضافه کنی ...





نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : باتشکر از محسن دوست خوبم،
لینک های مرتبط :
☺

دلم برای کسی تنگ است....

.دلم نمی خواهد دلایل اندوهم را بررسی کنم

.زندگی همین است که هست

.با دلتنگی ها خو میکنم

!وقتی كه دیگر نبود

.من به بودنش نیازمند شدم

وقتی كه دیگر رفت

.من به انتظارش نشستم

وقتی كه دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

.من او را دوست داشتم

وقتی كه او تمام كرد

.من شروع كردم

وفتی او تمام شد

.من اغاز شدم

...و چه سخت است تنها متولد شدن

...مثل تنها زندگی كردن

!...مثل تنها مردن

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
دوشنبه 29 خرداد 1391


ادامه مطلب


نوع مطلب : مطالب منتخب، دلنوشته، 
برچسب ها : با تشکر از زهرا از وبلاگ آرایش جان،
لینک های مرتبط :
☺
دوشنبه 29 خرداد 1391
استادى از شاگردانش پرسید: چرا ما وقتى عصبانى هستیم داد می‌زنیم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگین هستند صدایشان را بلند می‌کنند و سر هم داد می‌کشند؟

شاگردان فکرى کردند و یکى از آن‌ها گفت: چون در آن لحظه، آرامش و خونسردیمان را از دست می‌دهیم.
استاد پرسید: این که آرامشمان را از دست می‌دهیم درست است امّا چرا با وجودى که طرف مقابل کنارمان قرار دارد داد می‌زنیم؟ آیا نمی‌توان با صداى ملایم صحبت کرد؟ چرا هنگامى که خشمگین هستیم داد می‌زنیم؟
,
شاگردان هر کدام جواب‌هایى دادند امّا پاسخ‌هاى هیچکدام استاد را راضى نکرد.
سرانجام او چنین توضیح داد: هنگامى که دو نفر از دست یکدیگر عصبانى هستند، قلب‌هایشان از یکدیگر فاصله می‌گیرد. آن‌ها براى این که فاصله را جبران کنند مجبورند که داد بزنند. هر چه میزان عصبانیت و خشم بیشتر باشد، این فاصله بیشتر است و آن‌ها باید صدایشان را بلندتر کنند.
سپس استاد پرسید: هنگامى که دو نفر عاشق همدیگر باشند چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها سر هم داد نمی‌زنند بلکه خیلى به آرامى با هم صحبت می‌کنند. چرا؟ چون قلب‌هایشان خیلى به هم نزدیک است. فاصله قلب‌هاشان بسیار کم است
استاد ادامه داد: هنگامى که عشقشان به یکدیگر بیشتر شد، چه اتفاقى می‌افتد؟ آن‌ها حتى حرف معمولى هم با هم نمی‌زنند و فقط در گوش هم نجوا می‌کنند و عشقشان باز هم به یکدیگر بیشتر می‌شود.
سرانجام، حتى از نجوا کردن هم بی‌نیاز می‌شوند و فقط به یکدیگر نگاه می‌کنند. این هنگامى است که دیگر هیچ فاصله‌اى بین قلب‌هاى آن‌ها باقى نمانده باشد




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
هابیل نبودم

قابیل نبودم

من سومین فرزند آدم بودم ، نه آن که کشت، نه آن که مرد، همان که

 ایستاد و نگریست ..

مادرم بر سر شرط بندی چند دانه گندم از بهشت آواره شد، پدرم

شرط را باخت ..

مبهوت شد و تنها سکوت کرد ..

لعنت به ابلیسی که بر سر ثانیه ای غرور ننگ زیستن بر پریشانی ام

حک کرد ..

اکنون از من می خواهد یک مزرعه جو را درو کنم ! به اثبات این که

فرزند همان آدمم ..

اما دیگر نمی خواهم دوشادوش قابیل برادری در خاک نهم ..

بگذار بگویند: پدرم آدم نبود !!

گرچه خوب می دانم دیگر بهشت از آن من نخواهد شد ..

چرا که من به زیستن در جهنم دنیا خو کرده ام،

گرچه هراسی از تبعید ندارم،

چرا که تبعیدگاه ابدی مناینجاست 

اما دیگر حتی خوشه ای را نخواهم چید، 

حتی دیگر گندمی را هم نخواهم خورد ...

دستم می لرزد، از فکر تجاوز به مزرعه .. مبادا بگویند: من کافرم . . . !!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺


( کل صفحات : 13 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی




Top Blog
پیامک های عاشقانه Online User بزرگترین وبلاگ گروهی ایران
 
 
بالای صفحه
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic