دنج بلوگ
درباره وبلاگ


سلام
به وبلاگ خودتون خوش آمدید
ما در این وبلاگ به صورت گروهی همکاری میکنیم
وبا هر موضویی آپ خواهیم شد
آماده تبادل لینک با شما عزیزان هستیم
ودر صورت تمایل می تونید یکی از نویسنگان این وبلاگ باشید

مدیر وبلاگ :
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
قالب ما چطوریه؟





 شبکه اجتماعی دنج نما
دوشنبه 24 بهمن 1390
ماه ها شراب عشق خوردم و مستت بودم

من که در عالم عشق باده پرستت بودم

قبله ام بودی و من عبادتت می کردم

همچو فرهاد ز دور زیارتت می کردم

من به امید تو از شراب عشق ترک کردم

پاکی عشق تو را اینگونه باور کردم

ولی افسوس که از دیار من کوچ کردی

صافی و صداقت عشق فراموش کردی





نوع مطلب : شعرهای عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
عکاس سر کلاس درس آمده بود تا از بچه‌هاى کلاس عکس یادگارى بگیرد. معلم هم داشت همه بچه‌ها را تشویق می‌کرد که دور هم جمع شوند.

معلم گفت: ببینید چقدر قشنگه که سال‌ها بعد وقتى همه‌تون بزرگ شدید به این عکس نگاه کنید وبگوئید : این احمده، الان دکتره. یا اون مهرداده، الان وکیله. یکى از بچه‌ها از ته کلاس گفت: این هم آقا معلمه، الان مرده 





نوع مطلب : شعرهای عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
یک دانشجوی مهندسی عاشق سینه چاک دختر همکلاسیش بوده.. بالاخره یک روزی به خودش جرات داد و به دختر راز دلش رو گفت و از دختره خواستگاری کرد.. اما دختر خانوم داستان ما عصبانی شد و درخواست پسر رو رد کرد. بعدم پسر رو تهدید کرد که اگر دوباره براش مزاحمت ایجاد کنه، به حراست میگه.. ... ...... ... روزها ازپی هم گذشت و دختره واسه امتحان از پسر داستان ما یک جزوه قرض گرفت و داخلش نوشت " من هم تو رو دوست دارم، من رو ببخش اگر اون روز رنجوندمت "اگر منو بخشیدی بیا و باهام صحبت کن و دیگه ترکم نکن. ولی پسر دانشجو هیچوقت دیگه باهاش حرف نزد.. چهار سال آزگار کذشت و هر دو فارغ التحصیل شدند. اما پسر دیگه طرف دختره نرفت.!! نتیجه اخلاقی این ماجرا. . . . . . . . پسرهای مهندسی هیچوقت لای کتاب ها و جزوه هاشون رو باز نمیکنند...  



نوع مطلب : شعرهای عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
روی ماشین کلیک کن. . .



نوع مطلب : طنز.جالب، گالری عکس، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
☺

http://www.axgig.com/images/83094600669728850483.jpg

طبقه بندی: عکس،  


طبقه بندی: عکس، 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
"داستان کوتاه حکمت خدا یک داستان زیبای واقعی که به ما می آموزد هیچ رویدادی بی دلیل نیست ."

کشیش تازه کار و همسرش برای نخستین ماموریت و خدمت خود کـه بازگشایی کلیسایی در حومه بروکلین ( شهر نیویورک ) بود در اوایل ماه کتبر وارد شهر شدند . زمانی که کلیسا را دیدند ، دلشان از شور و شوق آکنده بود . کلیسا کهنه و قدیمی بود و به تعمیرات زیادی نیاز داشت . دو نفری نشستند و برنامه ریزی کردند تا همه چیز برای شب کریسمس یعـنـی 24 دسامبر آماده شود . کمی بیش از دو ماه برای انجام کار ها وقت داشتند . کشیش و همسرش سخت مشغول کار شدند .

 دیوار ها را با کاغذ دیواری پوشاندند . جاهایی را که رنگ لازم داشت ، رنگ زدند و کار های دیگری را که باید می کردند ، انجام دادند . روز 18 دسامبر آنها از برنامه شان جلو بودند و کـارها تقریباً رو به پایان بود . روز 19 دسامبر باران تندی گرفت که دو روز ادامه داشت . روز 21 دسامبر پس از پایان بارندگی ، کشیش سری به کلیسا زد ، وقتی وارد تـالار کلیسا شد ، نزدیک بود قلب کشیش از کار بیافتد . سقف کلیسا چکه کـرده بود و در نتیجه بخش بزرگی از کاغذ دیواری به اندازه ای حدود 6 متر در 5/2 متر از روی دیوار جلویی و پشت میز موعظه کنده شده و سوراخ شده بود . کشیش در حالی که همه خاکروبه های کف زمین را پاک می کرد ، با خود اندیشید که چاره ای جز به عقب انداختن برنامه شب کریسمس ندارد . در راه بازگشت به خانه دید که یکی از فروشگاه های محلّه ، یک حـراج خیریه برگزار کرده است . کشیش از اتومبیلش پیاده شد و به سراغ حـراج رفت .

 در بین اجناس حراجی ، یک رومیزی بسیار زیبای شیری رنگ دستبافت دید که به طرز هنرمندانه ای روی آن کار شده بود . رنگ آمیزی اش عالی بود . در میانه رو میزی یک صلیب گلدوزی شده به چشم می خورد . رومیزی درست به اندازه سوراخ روی دیوار بـود . کشیش رومیزی را خرید و به کلیسا برگشت . حالا دیگر بارش برف آغاز شده بود . زن سالمندی که از جهت رو به روی کشیش می آمد دوان دوان کوشید تا به اتوبوسی که تقریباً در حال حرکت بود برسد ، ولی تلاشش بی فایده بود و اتوبوس راه افتاد . اتوبوس بعـدی 45 دقیقه دیگر می رسید . کشیش به زن پیشنهاد کرد که به جای ایستادن در هوای سـرد به درون کلیسا بیاید و آنجا منتظر شود . زن دعوت کشیش را پذیرفت و به کلیسـا آمـد و روی یکی از نیمکت های تالار نیایش نشست . کشیش رفت نردبان را آورد تا رومیـزی را روی دیوار نصب کند . پس از نصب ، کشیش نگاه رضایت مندانه ای به پرده آویخـتـه شـده کرد ، باورش نمی شد که این قدر زیبا باشد . کشیش متوجه شد که زن به سوی او می آید . زن پرسید : این رومیزی را از کـجا گرفته اید ؟ و بعد گوشه رومیزی را به دقت نگاه کرد . در گوشه آن سه حـرف گلدوزی شده بود . این ها سه حرف نخست نام و نام خانوادگی او بودند . او 35 سال پیش این رومیزی را در کشور اتریش درست کرده بود . وقتی کشیش برای زن شرح داد کـه از کجا رومیزی را خریده است . باورکردنش برای زن سخت بود .

سپس زن برای کشیش تعریف کرد که چگونه پیش از جنگ جهانی دوم ، او و شوهرش در اتریش زندگی خوبی داشتند ، ولی هنگامی که هیتلر و نازی ها سر کار آمدند ، او ناچار شد اتریش را ترک کند . شوهرش قرار بود که یک هفته پس از او ، به وی بپیوندد ولی شوهرش توسط نازی ها دستگیر و زندانی شد و زن دیگر هرگز شوهرش را ندید و هرگز هم به میهنش برنگشت . کشیش می خواست رومیزی را به زن بدهد ، ولی زن گفت : بهتر است آن را برای کلیسا نگه دارید . کشیش اصرار کرد که اقلاً بگذارد او را با اتومبیل به خانه اش برساند و گفت این کمترین کاری است که می توانم برایتان انجام دهم . زن پذیرفت . زن در سوی دیگر شهر ، یعنی جزیره استاتن Staten Island زندگی می کرد و آن روز برای تمیز کردن خانه یک نفر به این سوی شهر آمده بود . شب کریسمس برنامه عالی برگزارشد . تالار کلیسا تقریباً پـر بود .

 موسیقی و روح حکمفرما بر کلیسا فوق العاده بود . در پایان برنامه و هنگام خداحافظی ، کشیش و همسرش با یکایک میهمانان دست داده و خدا نگهدار گفتند ، بسیاری از آنها گفتند که بازهـم بـه کلیسا خواهند آمد . وقتی کشیش به درون تالار نیایش برگشت مرد سالمندی را که در نزدیکی کلیسا زندگی می کرد ، دید که هنوز روی نیمکت نشسته است . مرد از کشیش پرسید کـه این رومیزی را از کجا گرفته اید ؟ و سپس برای کشیش شرح داد که همسرش سال ها پیش در اتریش که رومیزی درست شبیه به این درست کرده بود و شگفت زده بود که چگونه ممکن است دو رومیزی عیناً شکل هم باشند . مرد به کشیش گفت که چگونه توسط نازی ها دستگیر و زندانی شده و هرگز نتوانسته همسر گم شده اش پیدا کند .

 پس از شنیدن این سخنان ، کشیش به مرد گفت : اجازه بدهید با ماشین دوری بزنیم و با هم گفت و گویی داشته باشیم . سپس او را سوار اتومبیل کرد و به جزیره استاتن و خانه زنی که سه روز پیش او را دیده بود ، برد . کشیش به مرد کمک کرد تا از پله های ساختمان سه طبقه بالا برود و وقتی جلوی در آپارتمان زن رسید ، زنگ در را به صدا درآورد . وقتی زن در را باز کرد ، صحنه دیدار دوباره زن و شوهر پس از سال ها وصف ناشدنی بود ... آنچه خواندید یک داستان واقعی بود که توسط کشیش راب رید گزارش شده است. 




نوع مطلب : شعرهای عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺

سلام دوستان. . . .دوهفته پیش یه ایمیلی برام اومد تحت عنوان موبایل رایگان اولش فکرکردم الکیه  راستش خودمم باورنمی کردم.تااینکه رفتم عضو شدم چونکه رایگان بود دیدم هیچ ضرری نداره به امتحانش می ارزه. . .اخه کاری نداره میری عضو میشی بعد باتوجه به چیزی که انتخاب کردی میگه باید چندتا عضو بگیری(مثلآمن nokia n8انخاب کردم وباید 32نفر رو عضو کنم) بعد از ثبت نام یه لینک به شما میده تااونو به دوستاتون بدین تاهم برای شما امتیاز محصوب بشه هم اونا به چیزی که میخوان((موبایل- ام پی تری پلیر-کنسول گیم- HDTV))برسن. . .  ..

برای عضویت به لینک زیر بروید وثبت نام کنید یاداور میشم کاملآرایگانه. .  .

http://www.xpango.com?ref=92653460

نحوه ی ثبت نام این پایینه. . . . . .  . .

 

بعد بر روی چیزی كه می خواهید انتخاب كنید (موبایل- ام پی تری پلیر-کنسول گیم- HDTV)كلیك كنید سپس روی گزینه ی Sign up Now كه با رنگ زرد در بالای صفحه نوشته بروید و : ثبت نام وبعد طبق مراحل زیر عمل کنید :First name نام خود را بنویسید. :Last name نام خانوادگی خود را بنویسید. :Emailآدرس ایمیل خود را وارد كنید. (ایمیل شما باید واقعی باشد چون برای تكمیل ثبت نام بهش نیاز دارید) password برای خود پسورد انتخاب كنید. :Address1آدرس خود را دقیق به انگلیسی بنویسید. نوشتن آدرس پستی خود به انگلیسی را درست یاد بگیرید چون موبایل یا هر پکیج دیگری که انتخاب کرده اید به آدرستان ارسال خواهد شد: لازم نیست در این قسمت نام شهر، استان، کد پستی و ... را وارد نمائید، در فیلدهای پائین تر می توانید آنها را درج کنید: :Town/Cityشهر خود را بنویسید. :County/Stateنام استان خود را بنویسید. Country: نام كشور خود را انتخاب كنید. :Free Giftنام هدیه را انتخاب كنید،post Code/Zipدر این قسمت كد پستی منزل خود را وارد كنید. :Referral IDدر این قسمت كدی وجود دارد به آن دست نزنید در قسمت Term and Condition یك تیك بزنید نحوه پر کردن فرم ثبت نام توجه : اگر کد نوشته نبود یعنی ثبت نام شما ناقص است و دعوتنامه ندارید و ثبت نام شما اعتبار ندارد . اگر در هنگام ورود مشخصات مشكلی پیش نیاد، به ایمیلتان آدرسی میاد بر روش كلیك كنید تا ثبت نامتون تكمیل بشه و بعد وارد صفحه ای خواهید شد كه لینك زیر مجموعه گیری شما در آن موجود است. شما باید این لینك را به افراد بدهید و اگر كسی با این لینك ثبت نام كند زیر مجموعه ی شما خواهد شد. بعد از اینكه كسی در زیر مجموعه ی شما قرار گرفت و فعال شد(زیر مجموعه گرفت) 1 امتیاز به شما داده می شود و شما بعد از كسب امتیازهای لازم برای دریافت پكیج انتخابی می توانید آن را درخواست بدهید تا ارسال شود. این پیامو برای دوستان خود بفرستید تا همه بتونن موبایل مجانی جایزه بگیرن






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺

با توجه به این كه طبق گفته رییس جدید سازمان ملی جوانان، قرار است اخذ گواهینامه تخصصی ازدواج برای پسران اجباری شود و دخترها تنها اجازه بله گفتن به كسانی را داشته باشند كه دوره سه ماهه مهارت های ازدواج را گذرانده باشد.

از این روی، یك عدد آزمون اختصاصی طراحی كرده ایم تا در پایان دوره ، جوانان را با آن محك بزنند و گواهینامه ازدواج را به كسانی بدهند كه در پاسخگویی امتیاز خوبی كسب كرده باشند.

* در جاده زندگی مشترك، هر یك از تابلوهای زیر به چه مفهومی اشاره دارند؟

الف. فرمان زندگی را از همان اول، خودت به دست بگیر
ب. اگر پرسپولیسی هستی آن گاه همسرت نباید استقلالی باشد

الف. انتخاب همسر از بین آدمهای برجسته
ب. شكم برجسته ممنوع!

الف. همیشه راه راست را برو
ب. به طرف منزل مادرزن

ازدواج:
الف. آغاز آزاد روابط
ب. ‌پایان روابط آزاد

الف. لطفا موالیدتان را كنترل كنید!
ب. یكی كمه، دو تا غمه، سه تا كه شد خاطرجَمعه!

الف. به سراغ شوهر كه می روی تازیانه را فراموش نكن!
ب. كتك زدن ممنوع

الف. همسرت را نپیچان
ب. دم درآوردن ممنوع!

الف. ماه عسل به دریا نروید، غرق می شوید، حسرت به دل می مانید!
ب. زیرآبی رفتن ممنوع

الف. وفاداری در حد سگ
ب. اخلاق سگی ممنوع

الف. به پای هم پیر شوید
ب. پیرتان در می آید!

الف.  ladies next
ب.  محل وقوع عشق های خیابانی

الف. بعد دوسال راه میندازیم یه مخزن گنده جوجه كشی!
ب. دو فرزند كافی است!

الف. همدیگر را دور نزنید!
ب. دور همدیگر بگردید!

الف. هنگام دعوا از چكش استفاده نكنید
ب. زندگی شما به بن بست رسیده است






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
سلام دوستان اخیرا تو یکی از سایتا مطلبی رو پیداکردم که یه کدی رو گذاشته بود که توسط گوگل ساخته شده بود وبرای افزایش امار وبالا رفتن رتبه در گوگل استفاده میشه.این کدرو اینجا گذاشتم.با قرار دادنش تو وبلاگ یا سایتتون ازش بهره ببرید.استفاده از اون موجب میشه یه ساعت تو وبلاگتون ظاهر بشه که مربوط به کدشه.





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
فروردین : یا روز میمیرند یا شب. 

اردیبهشت : نه تنها قادر به پرداخت اجاره خانه خود نمی شوند بلکه از صاحبخانه خود پول دستی هم می گیرند. 

خرداد : کارت تلفن تغلبی نصیبشان میشود. 

تیر : به دلیل سوراخ بودن جیبشان ۲۴۰ تومان از دست میدهند. 

مرداد : دچار یک خود درگیری عجیب می شوند. 

شهریور : کلید های خانه را گم می کنند. 

مهر : به یک مسافرت خارجی می روند البته در خواب. 

آبان : چک هایشان برگشت می خورد البته در بیداری. 

آذر : لامپ تصویر تلویزیونشان می سوزد. 

دی : در حالی که سوار اتوبوس هستند یکی از هم کلاسیهای خود را سوار بر ماکسیما می بینند. 

بهمن : همه دنیا روز تولدش را فراموش می کنند. 

اسفند : جوهر خودکارشان بر پیراهنشان پس میدهد تا بیش تر از همیشه تابلو شوند
 




نوع مطلب : طنز.جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
دوشنبه 10 بهمن 1390
☺
دوشنبه 10 بهمن 1390
☺


ادامه مطلب


نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
دوشنبه 19 دی 1390

به دریا میزنم!شاید به سوی ساحلی دیگر

مگر اسان نماید مشکلم را مشکلی دیگر

من از روزی که دل بستم به چشمان تو میدیدم

که چشمان تو می افتند دنبال دلی دیگر

به هرکس دل ببندم بعداز این خود نیزمیدانم

به جز اندوه دل کندن ندارد حاصلی دیگر

من از اغاز در خاکم نمی ازعشق میبینم

مرا میساختند ای کاش از اب و گلی دیگر

طوافم لحظه ی دیدار چشمان تو باطل شد

من اما همچنان در فکر دور باطلی دیگر

به دنبال کسی جامانده ازپرواز میگردم

مگر بیدار سازد غافلی را غافلی دیگر.





نوع مطلب :
برچسب ها : ساحل، اندوه، دل،
لینک های مرتبط :
☺

دوست دارم سنگ باشم
بی صدا و بی ترانه
تا بگویم راز خود را
در سکوتی عاشقانه

دوست دارم عشق باشم
هر کجا خواهم بتازم
روی دلهای پر از غم
قصری از رویا بسازم

دوست دارم ابرباشم
در دل شبها ببارم
بر کویر قلب دنیا
بوته ی عشقی بکارم

اینک اما من نه عشقم
نه سنگم و نه ابر
آرزوهای خیالی
از دیار سرد خوابم
 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺

میزی برای کار

کاری برای تخت

تختی برای خواب

خوابی برای جان

جانی برای مرگ

مرگی برای یاد

یادی برای سنگ

 

.....این بود زندگی

 

"حسین پناهی"






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺

رخش،گاری کشی می کند. رستم ،کنار پیاده رو سیگار می فروشد.
 
سهراب، ته جوب به خود پیچید
گردآفرید، از خانه زده بیرون 
مردان خیابانی برای تهمینه بوق می زنند
ابوالقاسم برای شبکه سه ،سریال جنگی می سازد 
وای... موریانه ها به آخر شاهنامه رسیده اند

 

"حسین پناهی"






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺

پادشاهی که بر یک کشور بزرگ حکومت می کرد، باز هم از زندگی خود راضی نبود؛ اما خود نیز علت را نمی دانست. روزی پادشاه در کاخ امپراتوری قدم می زد. هنگامی که از آشپزخانه عبور می کرد، صدای ترانه ای را شنید.

 

به دنبال صدا، پادشاه متوجه یک آشپز شد که روی صورتش برق سعادت و شادی دیده می شد. پادشاه بسیار تعجب کرد و از آشپز پرسید: ‘چرا اینقدر شاد هستی؟’

آشپز جواب داد: ‘قربان، من فقط یک آشپز هستم، اما تلاش می کنم تا همسر و بچه ام را شاد کنم. ما خانه ای حصیری تهیه کرده ایم و به اندازه کافی خوراک و پوشاک داریم. بدین سبب من راضی و خوشحال هستم.

پس از شنیدن سخن آشپز، پادشاه با نخست وزیر در این مورد صحبت کرد. نخست وزیر به پادشاه گفت: ‘قربان، این آشپز هنوز عضو گروه 99 نیست! اگر او به این گروه نپیوندد، نشانگر آن است که مرد خوشبینی است.

پادشاه با تعجب پرسید: گروه 99 چیست؟ نخست وزیر جواب داد: اگر می خواهید بدانید که گروه 99 چیست، باید این کار را انجام دهید: یک کیسه با 99 سکه طلا در مقابل در خانه آشپز بگذارید. به زودی خواهید فهمید که گروه 99 چیست!

پادشاه بر اساس حرف های نخست وزیر فرمان داد یک کیسه با 99 سکه طلا را در مقابل در خانه آشپز قرار دهند. آشپز پس از انجام کارها به خانه باز گشت و در مقابل در کیسه را دید. با تعجب کیسه را به اتاق برد و باز کرد.

با دیدن سکه های طلایی ابتدا متعجب شد و سپس از شادی آشفته و شوریده گشت. آشپز سکه های طلایی را روی میز گذاشت و آنها را شمرد. 99 سکه؟ آشپز فکر کرد اشتباهی رخ داده است. بارها طلاها را شمرد؛ ولی واقعاً 99 سکه بود! او تعجب کرد که چرا تنها 99 سکه است و 100 سکه نیست!

فکر کرد که یک سکه دیگر کجاست و شروع به جستجوی سکه صدم کرد. اتاق ها و حتی حیاط را زیر و رو کرد؛ اما خسته و کوفته و ناامید به این کار خاتمه داد! آشپز بسیار دل شکسته شد و تصمیم گرفت از فردا بسیار تلاش کند تا یک سکه طلایی دیگر بدست آورد و ثروت خود را هر چه زودتر به یکصد سکه طلا برساند.

تا دیروقت کار کرد. به همین دلیل صبح روز بعد دیرتر از خواب بیدار شد و از همسر و فرزندش انتقاد کرد که چرا وی را بیدار نکرده اند! آشپز دیگر مانند گذشته خوشحال نبود و آواز هم نمی خواند؛ او فقط تا حد توان کار می کرد...

پادشاه نمی دانست که چرا این کیسه چنین بلایی برسر آشپز آورده است و علت را از نخست وزیر پرسید. نخست وزیر جواب داد: ‘قربان، حالا این آشپز رسماً به عضویت گروه 99 درآمد!

اعضای گروه 99 چنین افرادی هستند: آنان زیاد دارند اما ... راضی نیستند!! 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی




Top Blog
پیامک های عاشقانه Online User بزرگترین وبلاگ گروهی ایران
 
 
بالای صفحه
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات