دنج بلوگ
درباره وبلاگ


سلام
به وبلاگ خودتون خوش آمدید
ما در این وبلاگ به صورت گروهی همکاری میکنیم
وبا هر موضویی آپ خواهیم شد
آماده تبادل لینک با شما عزیزان هستیم
ودر صورت تمایل می تونید یکی از نویسنگان این وبلاگ باشید

مدیر وبلاگ :
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
قالب ما چطوریه؟





 شبکه اجتماعی دنج نما
جمعه 30 تیر 1391

صحبت از گرمای هوا بود که به ماه رمضان رسید!

امسال روزه می گیری؟

اگر خدا بخواهد

من هم می گیرم، ولی کدام پزشک این همه سختی را برای بدن تایید می کند؟

همان که وقتی همه پزشکان جوابت کردند ، برایت معجزه می کند





نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : ماه رمضان، معجزه، معجزه ماه رمضان،
لینک های مرتبط :
☺

به ما می گفتند نباید پپسی بخورید، گناه دارد

وقتی به تهران آمدم، اولین کاری که کردم

از یک دستفروش یک پپسی گرفتم

درش تالاپ صدا کرد و باز شد

بعد که خوردم دیدم خیلی شیرین است

«آن روز نتیجه گرفتم که گناه شیرین است» ...!

«مرحوم حسین پناهی»





نوع مطلب : دلنوشته، شعرهای عاشقانه، 
برچسب ها : پپسی نخورید، گناه شیرین است، داستان پپسی خوردن حسین پناهی،
لینک های مرتبط :
☺


وصیت نامه زیبای حسین پناهی

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم

بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید

کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد

در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند

از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم

 






نوع مطلب : داستان، حکایت، عکس های بازیگران، 
برچسب ها : حسین پناهی، وصیت نامه حسین پناهی،
لینک های مرتبط :
☺

پایگاه تفریحی آلامتو

بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی اش بازگشت.چند ماهی در كسوت روحانیت به مردم خدمت می كرد.

تا اینكه زنی برای پرسش مساله ای كه برایش پیش آمده بود پیش حسین می رود.

از حسین می پرسد كه فضله ی موشی داخل روغن محلی كه حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است، آیا روغن نجس است؟

حسین با وجود اینكه می دانست روغن نجس است،

ولی اینرا هم می دانست كه حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین كند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور،روغن دیگر مشكلی ندارد.

بعد از این اتفاق بود كه حسین علی رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل كند كه در كسوت روحانیت باقی بماند.

این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.حسین به تهران آمد و در مدرسه ی هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامه نویسی را گذراند.
وقتی این سطرها را در زندگی‌نامه‌ی حسین پناهی می‌خواندم، بد جوری جا خوردم. تازه فهمیدم چرا اینقدر بازی‌های این آدم، اینطور به دل و جان من می‌نشست.

روحش شاد به همان شادی که او برایمان به ارمغان می آورد





نوع مطلب : داستان، حکایت، 
برچسب ها : حسین پناهی، داستان زندگی حسین پناهی،
لینک های مرتبط :
☺
چهارشنبه 7 تیر 1391

کودکی که میداند دستان پینه بسته ی پدرش

ادامه تحصیل نکردن خواهرش

و گریه ی مادرش از بی پولی است

در مدرسه چطور بنویسد علم از ثروت بهتر است؟!!!!!!!!





نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺


ادامه مطلب


نوع مطلب : مطالب منتخب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
سه شنبه 30 خرداد 1391

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت : 
 می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :   

نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :

 نامش سامانتا است و  در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید  و گفت :

 من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

 مادر من می خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او  خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :   

نگران نباش پسرم .  تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .  چون تو پسر او نیستی . . . !





نوع مطلب : داستان، حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
سه شنبه 30 خرداد 1391

اسمش فلمینگ بود . کشاورز اسکاتلندی فقیری بود. یک روز که برای تهیه معیشت خانواده بیرون رفت، صدای فریاد کمکی شنید که از باتلاق نزدیک خانه می آمد. وسایلشو انداخت و به سمت باتلاق دوید.اونجا ، پسر وحشتزده ای رو دید که تا کمر تو لجن سیاه فرو رفته بود و داد میزد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز ، پسربچه رو از مرگ تدریجی و وحشتناک نجات داد.

روز بعد، یک کالسکه تجملاتی در محوطه کوچک کشاورز ایستاد.نجیب زاده ای با لباسهای فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت  پدر پسری هست که فلمینگ نجاتش داد.

نجیب زاده گفت: میخواهم ازتوتشکر کنم، شما زندگی پسرم را نجات دادید.

کشاورز اسکاتلندی گفت: برای کاری که  انجام دادم چیزی نمی خوام و پیشنهادش رو رد کرد.

در همون لحظه، پسر کشاورز از در کلبه رعیتی بیرون اومد. نجیب زاده پرسید: این پسر شماست؟ کشاورز با غرور جواب داد بله.” من پیشنهادی دارم.اجازه بدین پسرتون رو با خودم ببرم و تحصیلات خوب یادش بدم.اگر پسربچه ،مثل پدرش باشه، درآینده مردی میشه که میتونین بهش افتخار کنین” و کشاورز قبول کرد.

بعدها، پسر فلمینگ کشاورز، از مدرسه پزشکی سنت ماری لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر جهان به الکساندر فلمینگ کاشف پنی سیلین معروف شد.

سالها بعد ، پسر مرد نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد. چه چیزی نجاتش داد؟ پنی سیلین.

اسم پسر نجیب زاده  چه بود؟ وینستون چرچیل





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺





نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
چهارشنبه 24 خرداد 1391

یه بار تو یه جمعی بودم مامانم زنگ زد گفت یه سؤال می پرسم
اونجا تابلو نکن فقط با آره یا نه جواب منو بده...
گفتم: بپرس
گفت: اوضاع اونجا چه جوریه؟!!!!





نوع مطلب : تازه ها، حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
چهارشنبه 24 خرداد 1391

و خدا شب را خلق کرد برای گریه کردن
برای بغل کردن یک بالش
برای زل زدن به تاریکی
برای نخوابیدن و خاطره ها را مرور کردن

دلـت به ماندن نیست بـرو
عشـق كه گـدایی نـدارد
یادت نیست مگر؟ این نذر من بود، که کوه شوم و پای نبودن هایت بمانم

خدا معجزه کرد آدمُ آفرید .... حالا تو بیا معجزه کن ؛ آدم بمون ... !!!

گریه ام میگیرد وقتی که میبینم کسی که تمام دنیای من بود اکنون
منت دیگری را میکشد

نانوا هم جوش شیرین می زند ...... بیچاره فرهاد!!




نوع مطلب : شعرهای عاشقانه، دلنوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
چهارشنبه 24 خرداد 1391

همه گفتن:عشقت داره بهت خیانت می کنه
گفتم:می دونم

گفتن:این یعنی دوستت نداره ها

گفتم:می دونم

گفتن:احمق یه روز میذاره میره تنها میشی

گفتم:می دونم

گفتند: پس چرا ولش نمیکنی؟
گفتم:این تنها چیزیه که نمیدونم

 





نوع مطلب : دلنوشته، شعرهای عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
سه شنبه 23 خرداد 1391




نوع مطلب : شعرهای عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
سه شنبه 23 خرداد 1391




نوع مطلب : شعرهای عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
دوشنبه 22 خرداد 1391

وقتی که تمام شیرها پاکتی اند !
وقتی همه ی پلنگ ها صورتی اند !
وقتی که دوپینگ پهلوان می سازد !
ایراد مگیر عشق ها ساعتی اند !!





نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
دوشنبه 22 خرداد 1391

کاش میشد بچگی را زنده کرد

کودکی شد کودکانه گریه کرد

شعر قهر قهر تا قیامت را سرود...آن قیامت که دمی بیشتر نبود

فاصله با کودکی هامان چه کرد؟؟

کاش میشد بچگانه گریه کرد

کاش میشد به زمانی برگشت که بزرگترین غم زندگیمان

شکسته شدن نوک مدادهایمان بود

 





نوع مطلب : دلنوشته، شعرهای عاشقانه، حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
دوشنبه 22 خرداد 1391




نوع مطلب : عشق، شعرهای عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
چهارشنبه 17 خرداد 1391

راستی روسپی! از خودت پرسیدی چرا اگر در سرزمین من و تو، زنی زنانگی اش را بفروشد که نان در بیارد رگ غیرت اربابان بیرون می زند اما اگر همان زن کلیه اش را بفروشد تا نانی بخرد و یا شوهر زندانی اش آزاد شود این «ایثار» است !
مگر هردو از یک تن نیست؟
بفروش ! تنت را حراج کن من در دیارم کسانی را دیدم که دین خدا را چوب میزنند به قیمت دنیایشان، شرفت را شکر که اگر میفروشی از تن می فروشی نه از دین.





نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺


به حرمـــــت نان و نمکی که با هم خوردیم
نــــــــان را تو ببر
که راهـــــــــت بلند است و طاقتــــــــــت کوتاه
نمــــــــــک را بگذار برای من
می خواهم این زخم همیشــــــــــه تازه بمانـــــــد




نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺

زنی رو به خدا کرد و گفت: چرا باید دیه ما نصف مردها باشد؟

خداوند مهربانانه فرمود: بنده ی من!

اگر با کشتن، تو را از شوهرت بستانند،

به او بیست میلیون می رسد،

ولی اگر او را بکشند تو صاحب چهل میلیون می شوی

زن خندید و گفت: خدایا حکمتت را شکر!





نوع مطلب : تازه ها، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است عشق واقعی. عشقی زیبا





نوع مطلب : عشق، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺


( کل صفحات : 2 )    1   2   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی




Top Blog
پیامک های عاشقانه Online User بزرگترین وبلاگ گروهی ایران
 
 
بالای صفحه
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic