دنج بلوگ
درباره وبلاگ


سلام
به وبلاگ خودتون خوش آمدید
ما در این وبلاگ به صورت گروهی همکاری میکنیم
وبا هر موضویی آپ خواهیم شد
آماده تبادل لینک با شما عزیزان هستیم
ودر صورت تمایل می تونید یکی از نویسنگان این وبلاگ باشید

مدیر وبلاگ :
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
قالب ما چطوریه؟





 شبکه اجتماعی دنج نما
یکشنبه 17 شهریور 1392
دوست دارم مثل
لحظه‏ی مستی و راستی
دوست دارم مثل
عشقی كه از من میخواستی
با تو شاعر با تو عاشق
با تو مست دقایقم
با تو سبزم با تو شادم
با تو هر لحظه عاشقم
دوست دارم دوست دارم
دوست دارم دوست دارم


دوست دارم همیشه
بمون همیشه عشق من 
كه زندگی بدون تو نمیشه




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
یکشنبه 17 شهریور 1392

وقتی میان روزمره گیهایت گم شده بودی
وتو فرصت آن را نداشتی که دلتنگم باشی
عجب از من....
تمام دلمشغولی ام تو بودی...
تمامی دقایقم باتو میگذشت..
اما حتی در لابلای دفتر خاطراتت هم نبودم....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
یکشنبه 17 شهریور 1392
مگر تو یوسف پاک بودی؟؟؟
که من یعقوب صبور باشم؟؟؟
نه نازنین
من هرگز یعقوب نیستم که رفتنت را چهل سال به عذا بگیرم
تو عزیز او که هیچ عزیز مصر هم نیستی
حالا آن تو
آن مصر
آن هم زلیخا
اما راهی به سوی کنعان دلم نخواهی داشت....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
یکشنبه 17 شهریور 1392




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
یکشنبه 25 فروردین 1392
زمانی که شایعه ای را می شنوید و قصد انتقال آن به دیگری را دارید بحث کوتاه فلسفی زیر را در ذهن خود مرور کنید:
در یونان باستان سقراط به دلیل خرد و درایت فراوانش مورد ستایش بود.
روزی فیلسوفی که از آشنایان سقراط بود،با هیجان نزد او آمد و گفت: سقراط میدانی درباره ی یکی از شاگردانت چه شنیده ام؟

سقراط پاسخ داد: لحظه ای صبر کن! پیش از اینکه به من چیزی بگویی از تو می خواهم آزمونی را که نامش " سه پرسش " است پاسخ دهی.
مرد پرسید: سه پرسش؟

سقراط گفت: بله درست است. پیش از اینکه درباره ی شاگردم با من صحبت کنی، لحظه ای آنچه را که قصد گفتنش را داری آزمایش می کنیم.

نخستین پرسش *" حقیقت "* است. آیا کاملا مطمئنی که آنچه را که می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟
مرد پاسخ داد : نه، فقط در موردش شنیده ام.

سقراط گفت: بسیار خوب، پس واقعاً نمیدانی که خبر درست است یا نادرست.

حالا پرسش دوم: پرسش *" خوبی و بدی "* آیا آنچه را که در مورد شاگردم می خواهی به من بگویی خبر خوبی است؟
مرد پاسخ داد: نه، بر عکس...

سقراط ادامه داد: پس می خواهی خبری بد در مورد شاگردم که حتی در مورد آن مطمئن هم نیستی بگویی؟
مرد کمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.

سقراط ادامه داد: و اما پرسش سوم* " سودمند بودن " *است. آن چه را که می خواهی در مورد شاگردم به من بگویی برایم سودمند است؟
مرد پاسخ داد: نه، واقعا...

سقراط نتیجه گیری کرد: اگر می خواهی به من چیزی را بگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است و نه حتی سودمند است
پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
چهارشنبه 21 فروردین 1392
روزی لقمان در کنار چشمه ای نشسته بود . مردی که از آنجا می گذشت از لقمان پرسید : چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید ؟
لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که لقمان نشنیده است.
دوباره سوال کرد : مگر نشنیدی ؟ پرسیدم چند ساعت دیگر به ده بعدی خواهم رسید ؟
لقمان گفت : راه برو . آن مرد پنداشت که لقمان دیوانه است و رفتن را پیشه کرد .

زمانی که چند قدمی راه رفته بود ، لقمان به بانگ بلند گفت : ای مرد ، یک ساعت دیگر بدان ده خواهی رسید .
مرد گفت : چرا اول نگفتی ؟
لقمان گفت : چون راه رفتن تو را ندیده بودم ، نمی دانستم تند می روی یا کند .
حال که دیدم دانستم که تو یک ساعت دیگر به ده خواهی رسید .




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
دوشنبه 19 فروردین 1392

زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با ریش های بلند جلوی در دید.


به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائیدداخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»


آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»


زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»


آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم.»


عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.


شوهرش به او گفت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»


زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمیشویم.»


زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام اوثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام منعشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»


زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت رادعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چراموفقیت را دعوت نکنیم؟»


عروس خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوتکنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»


مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشقاست؟ او مهمان ماست.»


عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجبپرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»


پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست! » 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
دیدمش اما همان افسونگر زیبا نبود
در نگاهش نقشی از ان دلفریبی ها نبود

چهره ی بیمار او میگفت دیگر رفتنیست
بهر او دیگر در این دنیای کوچک جا نبود

دیدمش بعد از گذشت ماه ها و سال ها
آن وفاداری که میپنداشتم... اما نبود 

آنکه دنیا را به لبخندی سراسر می شکفت
چند روزی بیشتر مهمان این دنیا نبود

بی تفاوت از کنار کنجکاوی ها گذشت
او خودش اینجا خیال او ولی اینجا نبود!

چشم او پر بود از آیا...چگونه..کی...کجا
بر لبانش جز سکوتی تلخ و بی معنا نبود

گفتمش لیلا؟ نگاهی کرد اما سرد و تلخ
راستی لیلای من دیگر همان لیلا نبود...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
پنجشنبه 15 فروردین 1392

نبینمت شکسته ای

بیا و در حریم عاشقانه ای قدم بزن

بیا و با تبسمت

شکفتن دوباره را برای من رقم بزن

نگاه کن به قاصدک

قدم قدم نوید را

شکوه سبز و آبی و سپید را

نگاه کن ترانه را

تپش تپش سرود عاشقانه را

نگاه کن به چشم های عاشقان

که موج می زند همیشه عشق در نگاهشان

مرا ببر به سرزمین قصه ها

هزار و یک شب مرا

پر از حضور روشن ستاره کن

مرا پر از اشاره کن

تو مبحث بلیغ لحظه های شاعرانه ای

تو ساحت سپیده و ترانه ای

که بی تو بی ستاره ام

که با تو من تولدی دوباره ام....





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
سه شنبه 21 شهریور 1391
امروز كه از خواب بیدار شدم
از خودم پرسیدم: زندگی چه می گوید؟
جواب را در اتاقم پیدا كردم...
پنكه گفت: خونسرد باش!
سقف گفت: اهداف بلند داشته باش!
پنجره گفت: دنیا را بنگر!
ساعت گفت: هر ثانیه باارزش است!
آیینه گفت: قبل از هر كاری، به بازتاب آن بیندیش!
تقویم گفت: به روز باش!
در گفت: در راه هدف هایت، سختی ها را هُل بده و كنار بزن!
زمین گفت: با فروتنی نیایش كن!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
یکشنبه 19 شهریور 1391

حتــــی [!] کفش هم اگه تنگ باشه ... زخــــــم مـــــی کنه .... وای بــحال وقـتی که ... دل تنــــــگ بــاشــه ... / .پیدا کــــــــردن کسی که بهت بگه دوسـت دارم سخت نیست پیدا کــــــــردن کسی که واقعا بهت ثابت کنه دوست داره سختــه...!!!جـدیـدأ اسـم خیـانـت شده یـه اشتباه ... کـه بــایـد ببـخشـى و فـرامـوش کـنى ... وگرنه محکوم میشى به کینه اى بودن 






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
هیچوقت گودی قاشق رو زیر شیر آب نگیرین

این توصیه نسل به نسل و سینه به سینه تو خاندان ما گشته تا رسیده به من

البته بابام وقتی اینو بهم میگفت پیرهنش خیس بود
فک کنم بابابزرگم اونطور که باید و شاید پیامو نرسونده بود !
.
.
.
مهمترین موردی که باید به کاربران ایرانی گوشزد کرد این است که
بابا جان اول ایمیل www نداره والا نداره بلا نداره

.
.
.
یکی از بچه ها لپ تاپش رو آورد پیش من ، وصلش کردم به مودمم که فایل دانلود کنم

میگه دانلود نکن حجمم کم میشه !
ینی تا این حد
.
.
.
فتح الله زاده : من صدای شما رو نمیشنوم آقای فردوسی پور !
فردوسی پور : الان صدای منو نمیشنوین !؟
فتح الله زاده : نخیر …!
.
.
.
نمیدونم چه رمزیه لامصب بعضیا میگن "عزیزم” انگار فحش دادن
ولی بعضیام هستن به آدم میگن "زهر مار” انگار دنیا رو به آدم دادن…
.
.
.
.
داشتم ماشین رو دنده عقب می آوردم تو حیاط
مامانم اومده فرمون میده…. بیا…. بیا…. بیا…. بیا ….
نیا !!
لوله آب شیکست !
.
.
.
این آدمایی که سه صفحه بهشون اس ام اس میدی
بعد مثل معلولا فقط یه کلمه تایپ میکنن OK

باید بگیری اون دکمه های کیبورد موبایلشونو با بیل داغون کنی
ازش فقط یه o بمونه با یه k
تا حالشون جا بیاد!!!
.
.
.
حاصلضرب توان در ادعا مقداری ثابت است ،
هرچه توان انسان کمتر باشد ادعای او بیشتر است
و هرچه توان انسان بیشتر شود ادعایش کمتر میگردد

.
.
.
طرف نوشته بود که
من یه گوگل واسه مغزم لازم دارم یه آنتی ویروس هم واسه دلم

یکی کامنت گذاشته بود:
پس یه فتوشاپ هم واسه قیافت بذار!





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
چهارشنبه 8 شهریور 1391
زن پاشو محکمتر روی گاز فشار داد ، باید خودشو سریع میرسوند...... نه!!!
صدای برخورد ماشین با سپر گلگیر روبرویی....
ماشین کاملا نو بود و چند روز بیشتر نبود که اونو تحویل گرفته بودند.
چطوری باید جریان تصادف و به شوهرش توضیح میداد.... خدایا!!!
باید مدارکش رو حاضر میکرد. در حالی که از یه پاکت قهوه ای رنگ بزرگ مدارکش رو بیرون میکشید، تکه کاغذی از توی اون زمین افتاد. 
روی اون با خطی کلفت و شتاب زده نوشته شده بود:
عزیزم در صورت تصادف یادت باشه، که من تو رو دوست دارم نه ماشین رو!
زن اروم گرفت و با لبخندی از ماشین پیاده شد.
وقتی پیرهنمون با اتو میسوزه ، قشنگترین ظرف کریستالمون میشکنه، دیوارهای خونه خط خطی میشه
یادتون باشه هیچکدوم ارزش شکستن دلی رو نداره!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
نویسندگی یکی از ۱۰ شغلی است که خطر افسردگی در آن بسیار بالا است و احتمال ابتلای مردان نویسنده به این بیماری بیشتر است.سایت بهداشت آمریکا نویسندگی و اشتغال به هنر را حرفه‌های بسیار حساس خواند. دیگر مشاغلی که «خطر» دارند مددکاری، آموزگاری، کارهای خدمات اجتماعی و فروشندگی هستند.حقوق نامنظم و انزوا احتمال ابتلای نویسندگان به افسردگی را افزایش می‌دهد و در این بین هفت درصد مردهای هنرمند و نویسنده به شکل حاد به این بیماری دچار می‌شوند.

نام نویسنده : ارنست همینگویسن هنگام مرگ : ۶۲
آثار مهم : «پیرمرد و دریا»، «زنگها برای که به صدا درمی‌آید»
دلیل خودکشی : همینگوی به فشار خون و نارسایی کبد دچار بود. او در دومین اقدام به خودکشی با قرار دادن لوله تفنگ در دهانش به زندگی خود خاتمه داد.

نام نویسنده : ویرجینیا وولفسن هنگام مرگ : ۵۹
آثار مهم : «به سوی فانوس دریایی»، «خانم دالووی»، «اورلاندو»
دلیل خودکشی : وولف در یادداشتی برای همسرش نوشت: «مطمئن هستم دوباره دیوانه می‌شوم…و این بار حالم خوب نمی‌شود.» این نویسنده بزرگ دچار افسردگی شدید بود و صداهایی در سرش می‌شنید ، او ۲۸ مارس سال ۱۹۴۲ با گذاشتن سنگ‌هایی در جیب کتش وارد رودخانه نزدیک خانه خود شد و به زندگی خود پایان داد.

نام نویسنده : انه سکستنسن هنگام مرگ : ۴۶
آثار مهم : «عشق بورز یا بمیر»
دلیل خودکشی : او دچار افسردگی شدید بود و با روشن گذاشتن اتوموبیل خود در پارکینگ دربسته خانه به زندگی خود خاتمه داد.

نام نویسنده : ریونوسوکه آکوتاگاواسن هنگام مرگ : ۳۵
آثار مهم : «راشومون»
دلیل خودکشی : آکوتاگاوا دچار افسردگی، پارانویا و توهم بصری بود. او به دلیل مصرف بیش از حد قرص خواب‌آور درگذشت.

نام نویسنده : کارین بویسن هنگام مرگ : ۴۱
آثار مهم : مجموعه شعر «ابرها»
دلیل خودکشی : ابتلا به افسردگی و خودکشی با قرص خواب.

نام نویسنده : جان بری‌منسن هنگام مرگ : ۵۸
آثار مهم : مجموعه شعر «۷۷ آواز رویایی»
دلیل خودکشی : ناپایداری احساسی موجب شد از روی پل واشنگتن اونیو پایین بپرد و به زندگی خود خاتمه دهد.

نام نویسنده : ریچارد براتیگانسن هنگام مرگ : ۴۹
آثار مهم : «صید ماهی قزل‌آلا در آمریکا»
دلیل خودکشی : دچار افسردگی و اسکیزوفرنی بود. با شلیک گلوله به زندگی خود خاتمه داد.

نام نویسنده : هانتر اس.تامپسنسن هنگام مرگ : ۶۸
آثار مهم : «ترس و نفرت در لاس‌وگاس»
دلیل خودکشی : بیماری‌های مختلف که منتهی به خودکشی با شلیک گلوله به مغز شد.

نام نویسنده : یرزی کوزینسکیسن هنگام مرگ : ۵۷
آثار مهم : «حضور»، «پرواز را به خاطر بسپار»
دلیل خودکشی : خستگی ذهنی و بیماری‌های جسمی مختلف از جمله بیماری قلبی. دلیل مرگ او خفگی با قرار دادن پلاستیک دور سرش بود.

نام نویسنده : یوکیو میشیماسن هنگام مرگ : ۴۵
آثار مهم : «رنگ‌های ممنوع»، «صدای امواج»
دلیل خودکشی : او در جریان یک گروگان‌گیری خواستار بازگرداندن قدرت ژاپن به امپراتور این کشور بود. با پذیرفته نشدن این تقاضا او به شکل آئینی خودکشی کرد.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
یکشنبه 5 شهریور 1391

تا بحال اصطلاح شهر هرت رو زیاد شنیدید اما از خودتون پرسیدید واقعا شهر هرت کجاست؟

- شهر هرت جایی است که وطن هرگز مفهومی نداره و باعث ننگه پس میرویم  ترکیه و دوبی و اروپا و آمریکا و ………. را آباد میکنیم..

- شهر هرت جایی است که رنگهای رنگین کمان مکروهند و رنگ سیاه مستحب.
- شهر هرت جایی است که اول ازدواج می کنند بعد همدیگر  رو می شناسن.
- شهر هرت جایی است که درختها علل اصلی ترافیک اند و بریده می شوند تا ماشینها راحت تر برانند.
- شهر هرت جایی است که کودکان زاده می شوند تا عقده های پدرها و مادرهاشان را درمان کنند.
- شهر هرت جایی است که شوهر ها انگشتر الماس برای زنانشان می خرند اما حوصله ۵ دقیقه قدم زدن را با همسران ندارند.
- شهر هرت جایی است که با میلیاردها پول بعد از ماهها فقط می توان برای مردم مصیبت دیده، چند چادر برپا کرد.
- شهر هرت جایی است که خنده نشان از جلف بودن را دارد.
- شهر هرت جایی است که مردم سوار تاکسی می شن زود برسن سر کار تا کار کنن وپول تاکسیشونو در بیارن.
- شهر هرت جاییه که نصف مردمش زیر خط فقرن اما سریال های تلویزیونی رو توی کاخها می سازن.
- شهر هرت جایی است که گریه محترم و خنده محکومه.
- شهر هرت جایی است که هرگز آنچه را بلدی نباید به دیگری بیاموزی.
- شهر هرت جایی است که وقتی می ری مدرسه کیفتو می گردن مبادا آینه داشته باشی.
- شهر هرت جایی است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه، ابلهانه و … است.
- شهر هرت جایی است که توی فرودگاه برادر و پدرتو می تونی ببوسی اما همسرتو نه ….
- شهر هرت جایی است که وقتی از دختر می پرسن می خوای با این آقا زندگی کنی می گه: نمی دونم هر چی بابام بگه.
- شهر هرت جایی است که وقتی می خوای ازدواج کنی ۵۰۰ نفر رو دعوت می کنی و شام میدی تا برن و از بدی و زشتی و نفهمی و بی کلاسی تو کلی حرف بزنن..
- شهر هرت جایی است كه هر روز توی خیابون شاهد توهین به مادرها و دخترها هستی ولی كاری ازدستت برنمیاد.
- شهر هرت جایی است كه مردمش پولشان را توی چاه میریزن و دعا میکنن که خدا آنها را از فقر نجات بده..
- شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها میگن پروفسور.
- شهر هرت جایی است که ساق پا پیدا و موی سر پوشیده است!!!!!!!!!
- شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر میفروشند.
- شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها محترمترند.
شهر هرت جایی است كه ………. 

خدایا این شهر چقدر به نظرم آشناست






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺

بخند و ببخش و فراموش کن!!!!!!

بخـنــد

    هــرچـنــد 

           غـمـگینــی

   بـبخــش

       هــرچـنـد 

              مـسکینـــی

 فـرامـوش کــن

         هــرچـنــد 

                دلــگیــــری

                 

زیستــن اینــگــونـــه زیـبـاسـت   ...

 بخنـــد

     ببخــش 

         و فرامـوش کـــن

  هــرچـنــد میدانم ...

  آســـان نــیســـت.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺

 استادی درشروع کلاس درس، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: 
به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ 
شاگردان جواب دادند: 
50، 100 گرم ، 150 گرم
 استاد گفت: 
من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقی خواهد افتاد؟
 شاگردان گفتند: هیچ اتفاقی نمی افتد.
 استاد پرسید:
 خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقی می افتد؟
یکی از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد میگیرد.
حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگری جسارتا“ گفت: دست تان بی حس می شود.
عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند. و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند.
 استاد گفت: خیلی خوب است. ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است؟
 شاگردان جواب دادند: نه
 پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود؟
 درعوض من چه باید بکنم؟
 شاگردان گیج شدند. یکی از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید.
 استاد گفت: دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است.
 اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید.
 اشکالی ندارد. اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید، به درد  خواهند آمد.
 اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود.
فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است. اما مهم تر آن است  که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
که درپایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید.
 به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند، هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید، برآیید!
 دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری.






نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺

 
گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند. او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟ گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ،مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم ، نه دزد دین. اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال، خللی می یافت ، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است
 
کشف الاسرار





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
چهارشنبه 25 مرداد 1391
باز لـــرزید...
تمام جانم ،
با تو لـرزید ،
با تو که کودکت را ،
زیــــــــــــــــر آوار جستجو می کردی ،
با تو که صدای نفس های مادرت را ،
هنوز می شنیـــــدی ،
با تو که پــــــدر را ،
میان سنــــگ ها جستجو می کردی
تمام روحم ،
جسمم ،
جانم ،
لرزید ،
دوباره درد ،
دوباره رنــــــج ،
دوباره زلـــــزله ،
دوباره مرگ ،
دوباره کفن و دفن زندگــــــی ،
صدای یا خدا، خدا ....




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
جمعه 13 مرداد 1391
دلم برای کودکیم تنگ شده....
برای روزهایی که باور ساده ای داشتم
همه آدم ها را دوست داشتم...
مرگ مادر "کوزت" را باور می کردم و از زن "تناردیه" کینه به دل می گرفتم
مادرم که می رفت به این فکر بودم که مثل مادر "هاچ" گم نشود...
از نجاری ها که می گذشتم گوشه چشمی به دنبال "وروجک" می گشتم
تمام حسرتم از دنیا نوشتن با خودکار بود
دلم برای خدا تنگ شده ...
خدایی که شبها بوسه بارانش می کردم...
دلم برای کودکیم تنگ شده ...
شاید یک روز در کوچه بازار فریب دست من ول شد و او رفت ...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
سه شنبه 10 مرداد 1391
سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد ... استوار بودم و تنومند !
من را انتخاب کرد ...
دستی به تنه ام کشید، تبرش را در آورد و زد ... زد ... محکم و محکم تر ...
به خود میبالیدم، دیگر نمی خواستم درخت باشم، آینده ی خوبی در انتظارم بود !
سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، او تنومند تر بود ...
مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم، نه تخته سیاه مدرسه ای، نه عصای پیر مردی ...
خشک شدم ..
بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه ...
ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !
ای انسان، تا مطمئن نشدی، احساس نریز ... زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن، خشک می شود !!!!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺


( کل صفحات : 2 )    1   2   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی




Top Blog
پیامک های عاشقانه Online User بزرگترین وبلاگ گروهی ایران
 
 
بالای صفحه
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic