دنج بلوگ
درباره وبلاگ


سلام
به وبلاگ خودتون خوش آمدید
ما در این وبلاگ به صورت گروهی همکاری میکنیم
وبا هر موضویی آپ خواهیم شد
آماده تبادل لینک با شما عزیزان هستیم
ودر صورت تمایل می تونید یکی از نویسنگان این وبلاگ باشید

مدیر وبلاگ :
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
قالب ما چطوریه؟





 شبکه اجتماعی دنج نما
جمعه 13 مرداد 1391

نمی دونم صفحه جدید رو که باز کردم چی می خوام بنویسم فقط می دونم یه حس و حال قشنگ و خوب تو دلم موج می زنه...

این شب ها من یعنوان نیرو افتخاری واسه جذب حامی برای ایتام رفتم مصلی تهران...

35 حامی جذب کردم خیلی خوش حالم که به نوبه خودم تونستم به این بچه ها کمک کنم

خدایا مهرت را سپاس





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
جمعه 6 مرداد 1391


تفاوتی ندارد خواب باشم یا بیدار

زیباترین تصویر پیش چشمانم همیشه “تویی”





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
جمعه 6 مرداد 1391

سلام دوستای گلم نماز و روزه هاتون قبول ...

من یه چی واسم سوال شده که کی میاد نظرهای منو تایید می کنه...

خواهشن یکی جواب منو بده وگرنه جــــــــــــــــیغ می کشم...

اعصبانی اعصبانی هستم من...





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
دوشنبه 2 مرداد 1391

بشنو از من چون حكایت می كنم/از جدایی ها شكایت می كنم

كز تجرد تا مرا ببریده اند / از شعورم بارها پرسیده اند

چند سال پیش استادان فن /در خلال گفتگوهایی به من

منعكس كردند این اخبار را / این خبرهای مسرت بار را

ازدواج از روزگاران الست/از فنون انتحاری بود و هست

جمعی از نام آوران عهد دور/كاین زمان هستند از اهل قبور

دل به كار ازدواج انداختند/پرچم این كار را افراختند



ادامه مطلب


نوع مطلب : شعرهای عاشقانه،  طنز.جالب، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺

هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.تا به حال من پنج كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.حتمن ناسرالدین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مادرش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود.ولی من موتقدم كه اسولن آدم باید زن بگیرد تا آدم بشود.چون بابایم می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دوطرف باید به هم بخورند.مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.از لهاز فكری هم باید به هم بخورند البته چون ساناز سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش میشود.در ازدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به تلاق كشیده شده و چه بسیار آدمهای كوچكی كه كشیده نشده.مهم اشق است اگر عشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا كلی سكه جمع كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم  و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمیكند. همین خرج های ازافی باعث میشود كه زندگی سخت بشود و سر خرج اروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گوید پدر خانومش چتر باز بود .خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد .البته من و ساناز توافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیبس و خلال نمكی بدهیم .هم ارزان تر است هم خوشمزه تر است تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند!!!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است وگرنه آدم مجبور می شود  خودش خانه بگیرد .زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیر زمین بگیرد . میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پائین!اما خانم دایی مختار هم می خواست برود بالا!حتمن از زیرزمین می ترسید.ساناز هم از زیرزمین می ترسد برای همین هم برایش در باغچه یك خانه درختی درست كردم .اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست ...

از آن موقه خاله با من قهر است .قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می كند بعدش آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری می كند بعد خانومش می رود دادگاه شكایت می كند بعد دایی مختار را می برند زندان!!!!البته زندان آدم را مرد می كند .عزدواج هم آدم را مرد می كند ، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است....

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
یکشنبه 1 مرداد 1391

مردی با خود زمزمه می کرد: خدایا با من حرف بزن! یک سار شروع به خواندن کرد،‌ اما مرد نشنید. مرد فریاد برآورد: خدایا با من حرف بزن! آذرخش در آسمان غرید، اما مرد اعتنایی نکرد. مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: پس تو کجایی؟ بگذار تو را ببینم! ستاره‌ای درخشید، اما مرد ندید. مرد فریاد کشید: خدایا به من معجزه‌ای نشان بده! کودکی متولد شد، اما مرد باز توجهی نکرد... مرد در نهایت یأس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم... از تو خواهش می کنم... پروانه‌ای روی دست مرد نشست، و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد. ما خدا را گم می کنیم در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد... خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست... تا به حال چند بار شادیهایمان را آرام و بی بهانه به او گفته ایم؟ تا بحال به او گفته ایم که چقدر خوشبختیم؟؟ که چقدر همه چیز خوب است؟ که او چه خوب هست؟؟ خیال می‌کنیم تنها زمانیکه به خواسته خود رسیده‌ایم او ما را دیده و حس کرده است اما... گاهی بی‌پاسخ گذاشتن برخی خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه او به ماست...

 





نوع مطلب : داستان، حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
شنبه 31 تیر 1391

نمی دونم چرا تا كاج تك گوشهء باغچه 30 متریمونو می بینم دلم میخواد باهاش حرف بزنم و از دلتنگی هام واسش بگم یه جورایی سنگ صبورم شده تو این سالها...نمی دونم به خاطره چی از بین این همه گل و گیاه كاج و دوست خودم میدونم...همه میگن كاج همیشه سبز یا درخت بی ثمر...

اما فكر میكنم به خاطر بی ثمر بودنش باشه چون میدونم...اگر خواستن كسی به خاطر چیزی باشه سرانجام خوشایندی نداره و مدت داره...نسیم پائیزی خنكی به خنكای هوای شمال ایرن زمین بر صورتم می كوبد گویا اوهم خودش را در خلوت ما سهیم می داند...حس عجیب غریبی است...

ساعت هایی كه ثانیه های خفقان و تنهایی را به تماشا می نشینی تا لبریز شودو هیچ كاری ازت بر نمیاد تا به كمكشون بری...كاج و باد به كمكت میان ...كاش داستان عاشقی و دلدادگی را میشد بر تن کآج نوشت تا سالها حكایت گر لحظه های پر تب و تاب و پر التهاب باشد ولی افسوس ، افسوس كه دیگر داستان عاشقی و دلدادگی همچون طناب بند بازی نیست و مانند پل سی و سه پل شده هر كسی در هر لباس شخصیتی بر روی آن می رود .بی تو بودن و باتو بودن داستان عشق من است من بی تو هستم اما نمی دانم چگونه حكایت های با تو بودن را برایت تفسیر كنم....

به آسمان سیاه و پر ستاره خیره می شوم چشمان سیاهت بر چشمانم نقش می بندد.

و از اعماق قلبم این جمله بر لبانم نقش میبندد دوستت دارم نازنین.

 





نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺

زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم / ناز بنیاد مكن تا نكنی بنیادم

می مخور با همه كس تا نخورم خون جگر / سر مكش تا نكشد سر به فلك فریادم

زلف را حلقه مكن تا نكنی در بندم / طّره را تاب مده تا ندهی بر بادم

یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم / غم اغیار مخور  تا نكنی ناشادم

رخ برافروز كه فارغ كنی از برگ گلم / قد برافروز كه از سرو كنی آزادم

شمع هر جمع مشو ورنه بسوزی مارا / یاد هر قوم مكن تا نروی از یادم

شهرهء شهر مشو تا ننهم سر در كوه / شور شیرین منما تا نكنی فرهادم

رحم بر من مسكین كن و بفریادم رس / تا بخاك در آصف نرسد فریادم

حافظ از جور تو حاشا بگرداند روی / من از آن روز كه در بند تواءم آزادم

 





نوع مطلب : شعرهای عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
جمعه 30 تیر 1391

گاهی اوقات با خود فكر میكردم چطور با یك نگاه می توان عاشق و دلسپرده شد؟؟؟

مگر در یك نگاه چه می گذرد؟؟؟

تا عاقبت روزی خود به جواب آن ابهام رسیدم...

هنگامی كه این حس را تجربه كردم فهمیدم در یك نگاه یك دنیا حرف و سخن می گذرد....

و امان از نگاه اول كه اگر بر دل نشست مهرش هرگز از دل بیرون نمی رود و امان از هرچه خواستن و نگفتن...

و جدایی تلخ ترین وازه ایست كه به یاد دارم...

چشمانم به افقی بی رنگ خیره می ماند و جاده ای كه در آن انتظارت را فریاد می زنم.‍‍‍

و با این دوری ها و دوستی ها حریمت ، پاكترین و امن ترین حریم عشق است.

زندگی یك بازی نیست كه بتوان در آن عشق را غمار كرد.بازندهء عشق هركه باشد خود را می بازد نه عشق را......

بزرگترینم دعایم در وادی عشق اینست پرودگارا به من عشق پاك عطا فرما....

.::الهی آمین::.

 





نوع مطلب : شعرهای عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺

خدا کسی که وقتی دلم می گیره میاد سراغم وقتی هرچیزی می خوام دست رد به سینم نمی زنه

خداکسی که تنهای تنهای تو تمام لحظات زندگیمون پشت و پناهم بوده

ولی چرا

چرا خود خدا را تنها بخاطره خودش نمی خواهیم

شما رو نمی دونم ولی من میخام بندگی کنم نه بردگی

بندگی یعنی خواستنش بخاطره خودش

بردگی یعنی خواستنش بخاطره حاجتی مزدی اجری

واسه من انسان چقد بده فکر این که حتی یه آدم تو عالم هستی تو رو به خاطره خودت نخواد

اینجاست که باید گفت:عجب صبری خدا دارد

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
جمعه 30 تیر 1391

آری آغاز عشق است ، تنها نشانهء جاودان این جهان .

وازه خاص كه آفریده شد تا وجود آدمی را برای ابد تسخیر سازد .

پروردگارآدم را از مشتی خاك برگرفت و از خود در او دمید.

و یقیناً هر كه پروردگار در او بدمد عاشق می شود.

بی شك برترین هدف آفرینش عشق است.

و والاترین وظیفه آدم عاشقی است .

او می فرماید:شما آفریده شدید تا عاشق باشید و تنها آزمونتان همین است.

و نیز عشق مجال سخن گغتن است با من پس با من گفتگو كنید.

عشق همان معجزه ای است كه خاك را به نور بدل می سازد.

عشق  نام من است و نام دیگر آدم.

پس به سوی من آئید كه برترین شما عاشق ترین شماست.

پس بار پروردگارا :از من هر آنچه دارم و هر آنچه خواهی بگیر  باشد كه دنیای فانی و بهشت ابدی را نداشته باشم.

اما نباشد ، هرگز نباشد ،كه در قلبم عشق نباشد

هرگز نباشد.

امید كه تا آخرین روز خدا سینه ای بی عشق مباد آمین.

 





نوع مطلب : شعرهای عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺

و عشق هدیه ایست جاودانی.

و من چه عاجزانه افق های طلایی نگاهت را با هزار تمنا جستجو میكنم و قصه تنهایی را در آسمان آبی نگاهت در میان می گذارم.نسیم اشكی كه در نگاهت موج می زد ، بارانی از عشق بود برای باغ روءیاهایم و دلم چه بی قرار برای نگاه عاشقت می تپد .در دل شب های تاریك وجودم به جستجوی روشنایی شمع وجودت می گردم.به آفتاب گردانی می مانم كه هر صبح به امید آفتاب وجود تو سر از خواب بر می دارد.و خوب می دانم بی تو گلبرگ های نازك وجودم را باد سرد خزان در هم فرو می ریزد و جوانه های ناشكفته امیدم به دور از تو می خشكند.اما با این اوصاف می دانم ، قلبم كوچك تر از آنی است كه ظرفیت خوبی های تو را داشته باشد .اما در سكوت پُر از فریاد خود می گویم:با همین قلب كوچك ، به وسعت تمام خوبی ها و سادگی هایت دوستت دارم.

 





نوع مطلب : دلنوشته، شعرهای عاشقانه، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
پنجشنبه 29 تیر 1391

در این سكوت شبانگاهان به مهتاب چشم دوخته ام و از ستاره ها درباره ء تو میپرسم ، شبی كه چمشمانم با چشمانت بازی ها داشت من بی خبر از آن به نگاهت دل بستم.من ترا در ابرها در باد و باران و در لایه لایه های برگهای زرد خاطره یافتم.سرزمین خاطره های من و تو جایی است كه افق در آن رنگ دیگری دارد.

و حالا دلتنگی هایم را با رنگ سیاه می نویسم و آرزوهایم را به رنگ آبی،چون امروز آسمان در قلب من است.

آسمان خاطر ه ای كه پروانه های سبز و جوان اندیشه ام در آن بال به پرواز گشوده اند.هم اكنون وسعت فاصله هایمان را تنها خدا به نظاره نشسته ، همانی كه بخاطر قدرتش و گاهی بدلیل همراهی بی دریغش فاصله ای در حریم عبودیتش میان من و او نیست.

ای ساحل سبز افق ! من در جایی از روءیاهایم كه فردایی از جوانی ام نقاشی شده به امید تقدّس نگاهت بی محابا اشك می ریزم.

رفیق دلم!می دانی كه چشم هنگامی زیباست كه مملو از اشك باشد و اشك زمانی زیباست كه بخاطر عشق بریزد.

كاش می شد در ابدی بودن آبی كرانه ها آشیانه ساخت و در آغوش گرم آرامش آرام گرفت.

عزیز چشمانم! كمكم كن تا لایق دلت باشم ، كاش آسمان برای نازنینی كه هیچكس را جایگزین نامش نخواهم كرد ، همیشه نیلی باشد





نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
سه شنبه 27 تیر 1391
روزی مردی برای خود خانه ای بزرگ و زیبا خرید که حیاطی
بزرگ با درختان میوه داشت. در همسایگی او خانه ای قدیمی بود که صاحبی حسود داشت که همیشه سعی می کرد اوقات او را تلخ کند و با گذاشتن زباله کنار خانه اش و ریختن آشغال آزارش می داد .یک روز صبح خوشحال از خواب برخاست و همین که به ایوان رفت دید یک سطل پر از زباله در ایوان است . سطل را تمیز کرد ، برق انداخت و آن را از میوه های تازه و رسیده حیاط خود پر کرد تا برای همسایه ببرد .وقتی همسایه صدای در زدن او را شنید خوشحال شد و پیش خود فکر کرد این بار دیگر برای دعوا آمده است . وقتی در را باز کرد مرد به او یک سطل پر از میوه های تازه و رسیده داد و گفت : " هر کس آن چیزی را با دیگری قسمت می کند که از آن بیشتر دارد . "




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
سه شنبه 27 تیر 1391
مرد کشاورزی یک زن نق نقو داشت که از صبح تا نصف شب در مورد چیزی شکایت میکرد. تنها زمان آسایش مرد زمانی بود که با قاطر پیرش در مزرعه شخم میزد.
یک روز، وقتی که همسرش برایش ناهار آورد، کشاورز قاطر پیر را  به زیر سایه ای راند و شروع به خوردن ناهار خود کرد. بلافاصله همسر نق نقو مثل همیشه شکایت را آغاز کرد. ناگهان قاطر پیر با هر دو پای عقبی لگدی به پشت سر زن و در دم کشته شد.

در مراسم تشییع جنازه چند روز بعد، کشیش متوجه چیز عجیبی شد. هر وقت یک زن عزادار برای تسلیت گویی به مرد کشاورز نزدیک میشد، مرد گوش میداد و بنشانه تصدیق سر خود را بالا و پایین میکرد،  اما هنگامی که یک مرد عزادار به او نزدیک میشد، او بعد از یک دقیقه گوش کردن سر خود را بنشانه مخالفت تکان میداد.

پس از مراسم تدفین، کشیش از کشاورز قضیه را پرسید.
کشاورز گفت:
خوب، این زنان می آمدند چیز خوبی  در مورد همسر من میگفتند، که چقدر خوب بود، یا چه قدر خوشگل یا خوش لباس بود، بنابراین من هم تصدیق میکردم.

کشیش پرسید، پس مردها چه میگفتند؟
کشاورز گفت:
آنها می خواستند بدانند که آیا قاطر را حاضرم بفروشم یا نه
 




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
سه شنبه 27 تیر 1391
کاش در کودکی می ماندیم ...

جایی که تنها تلخی زندگیمان شربت تب بر بود ...




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
سه شنبه 27 تیر 1391

همیشه رابطه چاره نیست گاهی باید به فاصله مهلت داد .فاصله گاهی اشتیاق می آورد ...عشق می آفریند آدم ها وقتی عاشق می شوند مهربان تر از همیشه اند پروانه ها را دوست دارند .گل ها ، درختان ، شکوفه ها ...برف ...باران

آدم ها عاشق که می شوند با همه چیز مهربان می شوند حتی کلاغ هایی را که از سر بی خیالی روی بام ها می نشینند

عاشق که می شوند هم مرغ عشق را دوست دارند هم گربه های بدجنس را هم شب سیاه را دوست دارند و هم روزهای آفتابی را ، وقتی باران می آید اخم هایشان توی هم نمی رود زیر باران راه می روند ...اشک می ریزند ...شعر می خوانند حتی عاشق خیابان های خلوت و طولانی می شوند

عاشق برگ های خزان زده ...عاشق شاخه های درختان پیر..نیمکت های خالی ...فنجان های جفت قهوه .دیوان حافظ ...فال ...و تردید میان رسیدن و نرسیدن.قطره های اشکی که توی خلوت می چکد روی دفتر خاطراتشان .روی عکسی که لبخند می زند .و شعرهایی که گاه و بیگاه از درون دلی سرشار از رنج و درد زاده می شوند

آدم ها وقتی که عاشق می شوند با همه ی دنیا مهربان می شوندغیر از رقیبی که می خواهند با دست خودشان خفه اش کنندو باز تضادی دیگر

آدم ها عاشق که می شوند مالک هم می شوند ،مالک قلبی که فقط باید برای تو بتپد،مالک چشمی که فقط باید به تو نگاه کند ، مالک لبی که فقط به تو بخندد ، مالک روحی که فقط مال تو باشد

آدم ها عاشق که می شوند سخت می شود کنارشان ماند و آزاد بود شاید بهتر باشد دخترک گل فروش هیچوقت عاشق گل ها نشود



برای دوست داشتن دنبال باران و شقایق نباش گاهی در انتهای خارهای یک کاکتوس به غنچه‌ای می رسی که زندگیت را روشن می‌کند







نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺

پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: "قیمتت چنده خوشگله؟"

سواره از کنارت گذشتم، گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود!

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود!

زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی!

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من!

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی!

در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلندگفتی: "زهر مار!"

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت فحش خواهر و مادر بود!

در پارک، به خاطر حضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم!

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی!

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی!

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است!

من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام!

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی!

عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد!

من باید لباس هایت را بشویم و اطو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ!

من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر!

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است!

وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است!

نه دیگر من به حقوق خود واقفم، و برای گرفتن برابری در مقابل تو تا به انتها استوار  و مستحکم ایستاده ام زیرا به هویت خود رسیده ام، به هیچ وجهی از حق خود نخواهم  گذشت.

من با تو برابرم، مرد

احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم

احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی

احتیاجی ندارم که تو حامی باشی

خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم

با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم!

من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم

من اندک اندک عزت نفس پایمال شده خود را باز پس می گیرم

به من بگو ترشیده، هرچه می خواهی بگو. اما افتخار همبستری و همگامی با مرا نخواهی  یافت تا زمانی که به اندازه کافی فهمیده و باشعور نباشی!

گذشت آن زمان که عمه ها و خاله هایم منتظر مردی بودند که آنها را بپسندد و در غیر  اینصورت ترشیده می شدند و در خانه پدر مایه سرافکندگی بودند

امروز تو برای هم گامی با من (و نه تصاحب من - که من تصاحب شدنی نیستم)
باید لیاقت  و شرافت و فروتنی خود را به اثبات برسانی

حقوقم را از تو باز پس خواهم گرفت. فرزندم را به تو نخواهم داد

خودم را نه به قیمت هزار سکه و یک جلد کلام الله که به هیچ قیمتی به تو نخواهم  فروخت

روزگاری می رسد که می فهمی برای همگامی با من باید لایق باشی - و نیز خواهی فهمید  همگام شدن با من به معنای تصاحب من یا تضمین ماندن من نخواهد بود

هرگاه مثل پدرانت با من رفتار کردی بی درنگ مرا از دست خواهی داد

ممکن است دوست و همراه تو شوم اما ملک تو نخواهم شد ...




و این هم "درد دل مرد ایرانی با زن هموطنش"

پیاده از کنارم گذشتی و اخمت سهم نگاه مشتاق من بود و لبخندت نصیب آنکه سواره بود!

سواره از کنارم گذشتی و مرا اصلاً ندیدی و کرشمه ات را به آنی ارزانی دادی که قیمت  ماشینش از خونبهای من بیشتر بود

در صف نان صدای لطیفت نانوای خسته را به وجد آورد و نوبتم را گرفتی و بروی خودت هم  نیاوردی زیر باران خیلی قبل تر از تو منتظر تاکسی بودم اما ماشین که آمد آب گل آلود را بر  من پاشید و جلوی تو ایستاد

در تاکسی که نشستم آرزو کردم کنارم ننشینی تا اگر ماشین تکانی خورد و به تو خوردم،  حیوان خطابم نکنی در جواب عذرخواهیم

در اتوبوس بین ما نرده آهنی بود، جایم را اگر به تو تعارف میکردم میگفتی یا دیوانه  است یا مرض دارد

در سینما، دیدم که تهمینه میلانی تمام مردان را شیطان تصویر کرده، کفرم درآمد، نیکی  کریمی جیغ زد و گفتم زهرمار
دعوا که کردم، او که میدانست مادر و خواهرم را بیشتر از خودم دوست دارم به آنها  ناسزا گفت تا بیشتر بسوزم

آزادی ات را صاحبان قدرت گرفتند، همانان که از قدرت ثروت اندوختند و تو که مدل  ماشین پسرانشان را میدیدی دست و پایت شل میشد

من ازدواج نکردم چون تو چشم و همچشمی داشتی و به انگشتر سه میلیونی نظر داشتی، تازه  این فقط یک حلقه بود از زنجیر خواسته هایت!

صفت ترشیده را اولین بار از خودت شنیدم، کوچکتر بودی یادت هست میگفتی معلم ریاضیتان  شوهر نکرده، گفتی ترشیده!

عاشق که شدم تلفنم را قطع میکردی و بهانه ات حضور میهمانهایتان بود

عاشق که شدی، فردا که مادر میشوی را ندیدی؟ دلت نمیخواهد همسر پسرت را بپسندی؟

تو و  مادرم یکی هستید!

من باید اضافه کاری کنم تا تو در هر میهمانی لباسی جدید بپوشی تا به تو بگویند خوش  تیپ!

من باید شبها هم کار بکنم تا تو سفره ات رنگین باشد و به تو بگویند کدبانو!

خسته از اضافه کاری برگشتم و گفتی پوشک بچه را عوض کن چون من ناخنهایم را تازه لاک  زده ام!

وقتی خواستی طلاق بگیری، "گفتند" بچه مال پدر است! من نگفتم، همان دینی گفت که تو  برایش از پس اندازمان سفره ابوالفضل می انداختی و یکهو خواب میدی که باید به حج  بروی، آنهم در اوج گرفتاریمان!

آری، اینچنین است خواهر من! رفتارهای زشت ما از پس هم می آیند

تو چنان کردی که خشم در دل من ها کاشتی و من ها شکستند و بسته به صبرشان دو فوج  شدند

آنان که ضعیفتر بودند خرد شدند و خشمشان کینه شد و کینه شان عقده و در هر کوی و  برزن و بازار از هر اندک قدرت خود نهایت سوء استفاده را کردند و بر تو تاختند





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
باورت بشود یا نه!؟
روزی میرسد

که دلت برای هیچ کس

به اندازه من تنگ نخواهد شد.

برای نگاه کردنم،بوسیدنم، خندیدنم،اذیت کردنم...

برای تمام لحظاتی که در کنارم داشتی...

روزی خواهد رسیدکه در حسرت تکرار دوباره من خواهی بود...


می دانم روزی که نباشم هیچکس تکرار من نخواهد شد...!




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
شنبه 24 تیر 1391
در نگاهت چیزیست
که نمیدانم چیست
مثل بوی نم بعد از باران
مثل آرامش بعد از یک درد
مثل پیدا شدن واژه ی گم کرده ی یک شعر بلند ناقص
من به آن محتاجم
به دو چشم گرمت
و هنوز
مثل آن لحظه ی خوب آغاز
من به خود میگویم
که هزاران سال است
میشناسم او را




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺

منم و یه فنجون چایی داغ و یه هوای گرم و یه تن سرد...

که ناشی از نامردی روزگار...

مات روزگارم...

مبهوت،مبهوت...

گاهی می مونم اسم زندگی رو چی بزارم!!!

نمی خوام از زندگی بنالم و بگم من بدبختم و دوستدارم همین الان خودمو بکشم نه...

اتفاقن بدجور به آینده امیدوارم و به عدالت خداوندی ایمان دارم...

فقط گاهی تو کاره مردم روزگار می مونم...

اون لحظه ای که منو شبیه یه خر طوسی با گوشهای نوک مدادی و سفید تصور می کنند...

و با لبخندی موذیانه به چشمانم خیره می شوند...

دنیای غریبی است...

من که مانده ام در کاره این دنیا...

 





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺


( کل صفحات : 2 )    1   2   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی




Top Blog
پیامک های عاشقانه Online User بزرگترین وبلاگ گروهی ایران
 
 
بالای صفحه
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات