دنج بلوگ
درباره وبلاگ


سلام
به وبلاگ خودتون خوش آمدید
ما در این وبلاگ به صورت گروهی همکاری میکنیم
وبا هر موضویی آپ خواهیم شد
آماده تبادل لینک با شما عزیزان هستیم
ودر صورت تمایل می تونید یکی از نویسنگان این وبلاگ باشید

مدیر وبلاگ :
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
قالب ما چطوریه؟





 شبکه اجتماعی دنج نما

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ... دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم! دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن... اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ... معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ... و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد.

 





نوع مطلب : حکایت، داستان، 
برچسب ها : داستان غمـگین،
لینک های مرتبط :
☺
چهارشنبه 24 آبان 1391

تنها بازمانده یك كشتی شكسته توسط جریان آب به یك جزیره دورافتاده برده شد، با بیقراری به درگاه خداوند دعا می‌كرد تا او را نجات بخشد، ساعتها به اقیانوس چشم می‌دوخت، تا شاید نشانی از كمك بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی‌آمد. سرآخر ناامید شد و تصمیم گرفت كه كلبه ای كوچك خارج از كلك بسازد تا از خود و وسایل اندكش را بهتر محافظت نماید، روزی پس از آنكه از جستجوی غذا بازگشت، خانه كوچكش را در آتش یافت، دود به آسمان رفته بود،اندوهگین فریاد زد: «خدایا چگونه توانستی با من چنین كنی؟» صبح روز بعد او با صدای یك كشتی كه به جزیره نزدیك می‌شد از خواب برخاست، آن می‌آمد تا او را نجات دهد. مرد از نجات دهندگانش پرسید: » چطور متوجه شدید كه من اینجا هستم؟» آنها در جواب گفتند: » ما علامت دودی را که فرستادی، دیدیمآسان می‌توان دلسرد شد هنگامی كه بنظر می‌رسد كارها به خوبی پیش نمی‌روند، اما نباید امیدمان را از دست دهیم زیرا خدا در كار زندگی ماست، حتی در میان درد و رنج. دفعه آینده كه كلبه شما در حال سوختن است به یاد آورید كه آن شاید علامتی باشد برای فراخواندن رحمت، خداوندبرای تمام چیزهای منفی كه ما بخود می‌گوییم
 ♪♫♪دنج نمـــــا شبکه اجتماعی وبلاگنویسان♪♫♪

 پروفایل کاربری asal





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها : ♪♫♪دنج نمـــــا شبکه اجتماعی وبلاگنویسان♪♫♪، مطلب کاربران دنج نما، شبکه مجازی وبلاگنویسان،
لینک های مرتبط :
☺
یه روز دختره به بهونه استخر از خونه میزنه بیرون و میره سر قرار.
سر قرار پسره ازش می پرسه:
امروز با چه بهونه ای زدی بیرون ؟
میگه به بهانه استخر ، پسره هم میگه خب اگه با این سروضع بری خونه که میفهمن!
بیا خونه ما سر تو خیس کن بعد برو..
دختره هم قبول میکنه
دختره میره حموم تو این موقع پسره به دوستاش زنگ میزنه ..
دوستاش که میرسن یکی یکی میرن توی حموم...
آخری که میره هر چی منتظر میمونن بیرون نمیاد
وقتی میرن توی حموم می بینن هر دوی اونا رگ دستشون رو زدن و پسره با خونش نوشته بود : نامـردا . . .
خواهرم بود.




نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها : بدون شرح...،
لینک های مرتبط :
☺
korea

«حورا» دختری ایرانی- کره‌ای است، و جزو معدود دختران ایرانی که در 33 سال گذشته به ورزشگاه مردانه آزادی رفته است! «حورا» بعد از حضور در ورزشگاه آزادی و تماشای بازی ایران و کره روایت کوتاهی از مشاهداتش را در شبکه‌های اجتماعی قرار داده است:
از بیرون، صدای جمعیت را که می‌شنیدم، انگار صدایشان از میان گردباد می‌گذشت و به گوش می‌رسید. در حالت اسلوموشن پیچ راهرو را گذشتم و به یکباره دریای جمعیت را دیدم که تا آسمان نشسته‌اند و هلهله می‌کنند. طبیعتا هنگ کردم و لحظه‌ای بعد یک گالن اندروفین بود که به تمام رگ‌هایم ریخته شد. و لحظه‌ای بعد داغ شده بودم از خجالت که دوستانم پایشان میان در ورودی «آزادی» شکسته بود که از حقشان برای ورود به استادیوم و دیدن فوتبال دفاع کنند و من مجانی آمده بودم.


نمی‌گویم که کنجکاو تماشای فوتبال در استادیوم نبودم ولی رفتم که استادیوم مردانه را هم ببینم. رفتم غیاب زن‌ها را هم ببینم. دیدم. همین را بگویم، جایمان خالی بود... بچه‌ها که به داخل زمین می‌دویدند اشک نمی‌گذاشت که ببینم چه کسی هست و چه کسی نیست...

پی‌نوشت:

1- من به عنوان ستون پنجم در بین کره‌ای‌ها، طرفدار ایران بودم. گل را که زدند دیوانه شدم!

2- خواستند از شبکه سه مصاحبه کنند، گفتم فقط با دوربین 90 حرف می‌زنم.

3- به کرّات از ما می‌خواستند که به سوسانو سلام برسانیم. من جومونگ ندیدم. من جومونگ یا سوسانو یا یانگوم نیستم.

4- کلا خیلی در آسمان بودم!!





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها : دختر-ایرانی کره‌ای در ورزشگاه آزادی،
لینک های مرتبط :
☺
کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه اش استفاده می کرد.
یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه او جمع شدند و بخاطر بد شانسیش به همدردی با او پرداختند.
کشاورز به آنها گفت:”شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی،فقط خدا میداند.”
یک هفته بعد اسب کشاورز با یک گله اسب و حشی از آن سوی تپه ها بر گشت.این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسیش تبریک گفتند.کشاورز گفت: :”شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی،فقط خدا میداند.”
فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش بشدت شکست.
این بار همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند و به او گفتند:”چه آدم بد شانسی هستی؟”
کشاورز لبخندی زدوجواب داد: :”شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی،فقط خدا میداند.”
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان ده را برای خدمت در جنگ با خود بردند به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود.این بار مردم با خود گفتند: :”شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی،فقط خدا میداند

پست زیبای بهنام در دنج نماا




نوع مطلب : حکایت، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
سه شنبه 11 مهر 1391

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام ویکی زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.

او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت:من میدانم که شما چه فکری میکنید، اما من به شما اطمینان می دهم که من و ویکی فقط هم اتاقی هستیم.

حدود یک هفته بعد ‎ ویکی، به مسعود گفت: از وقتی که مادرت از اینجا رفته، ظرف نقره ای من گم شده، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد؟

مسعود جواب داد: خب، من به مادرم شک ندارم، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد.

او در ایمیل خود نوشت: 

مادر عزیزم ، من نمی گم که شما ظرف نقره را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید، اما در هر صورت واقعیت این است که آن ظرف از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده.

‎با عشق ، مسعود


روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود: 

پسر عزیزم، من نمی گم تو با ویکی رابطه داری و در ضمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری. اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید، حتما تا الان ظرف را پیدا کرده بود.





نوع مطلب : حکایت، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
پنجشنبه 12 مرداد 1391
اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز می کنم.
من مقداری در این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین فایده ی گاو بودن   این است که دیگر آدم نیستی. بلکه گاو هستی.
هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد.
بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم. ببینیم چقدر گاو بودن فایده دارد.
مثلا در مورد همین ازدواج که این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه رفته و نرفته و برگشته  درست می کنند.
هیچ گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست.
همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن برد، عروسش پسرش را از چنگش در می آورد.
وقتی گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را شوهر دهد ، نگران جهیزیه اش نیست.


ادامه مطلب


نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها : فایده ی گاو......،
لینک های مرتبط :
☺

چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنی ها بسپارد.

در مشخصات تولید محصول نوشته بود سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است.

هنگامیکه قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند،

نامه ای همراه آنها بود با این مضمون مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم.

برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را فراهم ساختیم

امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد.





نوع مطلب : حکایت، داستان، 
برچسب ها : ژاپن، کیفیت و استاندارد، استاندارد ژاپنی ها،
لینک های مرتبط :
☺
شنبه 7 مرداد 1391


دروغ بگو ؛ تا باورت کنند....!!
آب زیر کاه باش ؛ تا بهت اعتماد کنند....!!
بی غیرت باش ؛ تا آزادی حس کنند ....!!
خیانت هایشان را نبین ؛ تا آرام باشند ....!!
کذب بگو ؛ تا عاشقت شوند........!!
هرچه نداری بگو دارم، هر چی داری بگو بهترینش را دارم ....!!
.
اگر ساده ای ؛ اگر راست گویی ؛ اگر باوفایی .... اگر با غیرتی !
اگر یک رنگی ....همیشه تنهایی ... !!!!






نوع مطلب : شعرهای عاشقانه، عشق، حکایت، مطالب منتخب، 
برچسب ها : بزرگترین وبلاگ گروهی، جملات با مفهوم با عکس،
لینک های مرتبط :
☺
یکشنبه 1 مرداد 1391

مردی با خود زمزمه می کرد: خدایا با من حرف بزن! یک سار شروع به خواندن کرد،‌ اما مرد نشنید. مرد فریاد برآورد: خدایا با من حرف بزن! آذرخش در آسمان غرید، اما مرد اعتنایی نکرد. مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: پس تو کجایی؟ بگذار تو را ببینم! ستاره‌ای درخشید، اما مرد ندید. مرد فریاد کشید: خدایا به من معجزه‌ای نشان بده! کودکی متولد شد، اما مرد باز توجهی نکرد... مرد در نهایت یأس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم... از تو خواهش می کنم... پروانه‌ای روی دست مرد نشست، و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد. ما خدا را گم می کنیم در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد... خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست... تا به حال چند بار شادیهایمان را آرام و بی بهانه به او گفته ایم؟ تا بحال به او گفته ایم که چقدر خوشبختیم؟؟ که چقدر همه چیز خوب است؟ که او چه خوب هست؟؟ خیال می‌کنیم تنها زمانیکه به خواسته خود رسیده‌ایم او ما را دیده و حس کرده است اما... گاهی بی‌پاسخ گذاشتن برخی خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه او به ماست...

 





نوع مطلب : داستان، حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
یکشنبه 1 مرداد 1391

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و ...
محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟
تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید





نوع مطلب : حکایت، داستان، 
برچسب ها : داستانی از تولسوی، نوشته های آیدا، بزرگترین وبلاگ گروهی،
لینک های مرتبط :
☺


وصیت نامه زیبای حسین پناهی

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم

بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید

کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد

در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند

از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم

 






نوع مطلب : داستان، حکایت، عکس های بازیگران، 
برچسب ها : حسین پناهی، وصیت نامه حسین پناهی،
لینک های مرتبط :
☺

پایگاه تفریحی آلامتو

بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی اش بازگشت.چند ماهی در كسوت روحانیت به مردم خدمت می كرد.

تا اینكه زنی برای پرسش مساله ای كه برایش پیش آمده بود پیش حسین می رود.

از حسین می پرسد كه فضله ی موشی داخل روغن محلی كه حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است، آیا روغن نجس است؟

حسین با وجود اینكه می دانست روغن نجس است،

ولی اینرا هم می دانست كه حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین كند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور،روغن دیگر مشكلی ندارد.

بعد از این اتفاق بود كه حسین علی رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل كند كه در كسوت روحانیت باقی بماند.

این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.حسین به تهران آمد و در مدرسه ی هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامه نویسی را گذراند.
وقتی این سطرها را در زندگی‌نامه‌ی حسین پناهی می‌خواندم، بد جوری جا خوردم. تازه فهمیدم چرا اینقدر بازی‌های این آدم، اینطور به دل و جان من می‌نشست.

روحش شاد به همان شادی که او برایمان به ارمغان می آورد





نوع مطلب : داستان، حکایت، 
برچسب ها : حسین پناهی، داستان زندگی حسین پناهی،
لینک های مرتبط :
☺
چهارشنبه 28 تیر 1391





یک روز زن و شوهری در حیاط مشغول توپ بازی بودند که زن ضربه ای محکم به توپ زد و

توپ مستقیم رفت به سمت شیشه های خونه همسایه که در اون نزدیکی بود و ...شتَََرق !

شیشه شکست...
مرد عصبانی نگاهی به زن
 کرد و گفت : ببین چکارکردی؟ حالا باید هم معذرت خواهی کنیم

 هم خسارتشون رو جبران کنیم...

دو تایی راه افتادند طرف خونه، به نظر نمی رسید که کسی توی خونه باشه...

یک کم بیرون خونه رو انداز ورانداز کردند و بعد مرد در زد و صدایی گفت : بیاین تو !

اول زن و بعد شوهرش وارد شدند و مردی رو دیدند که با شورت روی زمین نشسته !!!

شوهر توضیح داد که همسر من اشتباها توپ رو به این سمت انداخت. ما آمدیم که

عذر خواهی کنیم و خسارتتون رو پرداخت کنیم ...

مرد لخت سری تکون داد و گفت عیبی نداره. من غول چراغ جادو هستیم و وقتی شیشه شکست، توپ به شیشه ای که من توش حبس بودم خورد و اون رو شکست و من آزاد شدم !

من میتونم ۳ تا آرزو رو بجای این لطف شما بر آورده کنم !!!

پس هر کدومتون یک آرزو بکنین و آرزوی سوم هم سهم خودم !

اول به شوهر گفت که آرزو کنه...

مرد کمی فکر کرد و گفت : من میخوام تا پایان عمر ماهی ۲ ملیون دلار حقوق بگیرم...

غول گفت : برای محبتی که در حق من کردی کمه. تو از الان تا آخر عمرت یک کار شاد و

با بهترین بیمه و مزایا و در بهترین دفتر ها با حقوق حداقل ماهی ۲ ملیون دلار خواهی داشت... 

بعد به زن گفت : تو چی میخوای؟!

زن با هیجان گفت : میخوام در تمام کشورهای دیدنی دنیا یک خونه برای خودم داشته باشم.

غول گفت : این برای محبتی که تو در حق من کردی کمه.

از الان در تمام کشورهای توریستی و

زیبای دنیا ویلایی بزرگ با بهترین امکانات تفریحی و خدمه آموزش دیده خواهی داشت...

و بعد نفس عمیقی کشید و گفت حالا نوبت منه !!!

و رو به مرد گفت : من آرزو دارم امروز بعد از ظهر رو با همسر تو بگذرونم...!!!

زن و شوهر به هم نگاه کردند و بعد زن زیر چشمی نگاهی به هیکل سوخته و ورزیده غول کرد

و خوشحال شد اما با بی تفاوتی به شوهرش گفت :

من برام مهم نیست. هرچی تو بگی. میدونی

که فقط تو بغل تو به من خوش میگذره ...

مرد هم از ترس اینکه نکنه اون همه امکانات و پول از دستش بره با اینکه قلبا راضی نبود،

گفت : عزیزم من به تو اطمینان دارم و بعد آرومتر گفت : فقط نذار خیلی بهش خوش بگذره!

بالاخره زن و غول به طبقه بالا رفتند ...

بعد از ۳ ساعت فعالیت سنگین و مداوم و در حالیکه هر دو خسته بودند، غول از  زن پرسید :

از خودت و شوهرت بگو ...

زن گفت : شوهرم مدیر تجاری یک شرکت و من هم حسابدار یک فروشگاه بزرگ هستم !

غول پرسید : درس هم خوندین ؟!

زن با افتخار گفت : بله. هر دوی ما در رشتمون مدرک مستر داریم !

غول دوباره پرسید : چند سالتونه ؟!

زن گفت : هردوی ما ۳۵ساله هستیم...

غول با تعجب گفت :

هر دوتون ۳۵ساله اید، مدرک دارین و اونوقت باور میکنین که غول چراغ

جادو وجود داره ؟!!  متاسفم براتون ...!!! 





نوع مطلب : داستان، حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
سه شنبه 20 تیر 1391
خاطره دانشجوی...اوایل ترم بود.صبح زود بیدار شدم که برم دانشگاه. چون عجله داشتم بجای 5000 تومنی یه پونصدی از کشوم برداشتمو زدم بیرون.

سوار تاکسی که شدم دیدم اووووف یکی از دخترای آس و خوشگل کلاس جلو نشسته یه کم که گذشت گفتم بزار کرایه شو حساب کنم نمک گیر شه بلکه یه فرجی شد با صدایی که دو رگه شده بود پونصدی رو دادم به راننده و گفتم: کرایه ی خانم رو هم حساب کنید دختره برگشت عقب تا منو دید کلی سلام و احوالپرسی و تعارف که نه ... اجازه بدین خودم حساب میکنم و این حرفا منم که عمرا این موقعیتو از دست نمیدادمو کوتاه نمی اومدم می گفتم به خدا اگه بزارم تمام این مدتم دستم دراز جلوی راننده همه شم میدیدم نیشِ راننده بازه خلاصه گذاشت حسابی گلوی خودمو پاره کنم، بعدش گفت : چطوره با این پونصدی کرایه ی بقیه رو هم تو حساب کنی؟


یهو انگار فلج شدم.آخه پول دیگه ای نداشتم الکی سرمو کردم تو کیفمو وقت کشی تابلوُ که دیدم خانم خوشگله کرایه ی جفتمونو حساب کرد ولی از خنده داشت میترکید :| داشت گریه ام می گرفت که اس.ام.اس داد و گفت: پیش میاد عزیزم ناراحت نباش موافقی ناهارو با هم بخوریم؟ 
حالا من بیچاره شارژ هم نداشتم جواب بدم  خلاصه عین اسکلا انقد بهش زل زدم تا نگام کنه و گفتم : باشه این شد که ما چند ماهه باهم دوستیم ولی یه بار که گوشیشو نگاه کردم دیدم اسمِ منو "مستضعف" سیو کرده ..



نوع مطلب : داستان، حکایت، 
برچسب ها : خاطره دانشجوی..، سوتی،
لینک های مرتبط :
☺
جمعه 9 تیر 1391

 روزی شخصی در قطار با لباس های شیک و کفش های واکس زده و براق نشسته بود . که متوجه میشود سنگی درون کفشش است کفش را از پایش در می اورد و به کنار پنجره قطار میرود . کفش را از پنجره بیرون میبرد و شروع میکند به تکاندن که کفش از پنجره به پایین میفتد . اون شخص به سرعت اون یکی لنگه کفشش را هم در می اورد و به پایین می اندازد . فردی که در صندلی مقابل نشسته بود پرسید : چرا اون یکی لنگه کفشت را به پایین انداختی ؟ ان شخص جواب داد : یک لنگه کفش به درد من نمی خورد . ولی یک جفت کفش نو میتواند یک نفر را خیلی خوشحال کند





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها : داستان های زیبا،
لینک های مرتبط :
☺
سه شنبه 30 خرداد 1391

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت : 
 می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :   

نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :

 نامش سامانتا است و  در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید  و گفت :

 من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

 مادر من می خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او  خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :   

نگران نباش پسرم .  تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .  چون تو پسر او نیستی . . . !





نوع مطلب : داستان، حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
چهارشنبه 24 خرداد 1391

یه بار تو یه جمعی بودم مامانم زنگ زد گفت یه سؤال می پرسم
اونجا تابلو نکن فقط با آره یا نه جواب منو بده...
گفتم: بپرس
گفت: اوضاع اونجا چه جوریه؟!!!!





نوع مطلب : تازه ها، حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
دوشنبه 22 خرداد 1391

کاش میشد بچگی را زنده کرد

کودکی شد کودکانه گریه کرد

شعر قهر قهر تا قیامت را سرود...آن قیامت که دمی بیشتر نبود

فاصله با کودکی هامان چه کرد؟؟

کاش میشد بچگانه گریه کرد

کاش میشد به زمانی برگشت که بزرگترین غم زندگیمان

شکسته شدن نوک مدادهایمان بود

 





نوع مطلب : دلنوشته، شعرهای عاشقانه، حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
شنبه 20 خرداد 1391

 

فرعون پادشاه مصر ادعای خدایی میکرد.
روزی مردی نزد او آمد و در حضور همه خوشه انگوری به او داد و گفت: اگر تو خدا هستی پس این خوشه را تبدیل به طلا کن.
فرعون یک روز از او فرصت گرفت. شب هنگام در این اندیشه بود که چه چاره ای بیندیشد و همچنان عاجز مانده بود که ناگهان کسی درب خوابگاهش را به صدا در آورد.
فرعون پرسید کیستی؟ ناگهان دید که شیطان وارد شد.
شیطان گفت: خاک بر سر خدایی که نمیداند پشت در کیست. سپس وردی بر خوشه انگور خواند و خوشه انگور طلا شد!
بعد خطاب به فرعون گفت: من با این همه توانایی لیاقت بندگی خدا را نداشتم آنوقت تو با این همه حقارت ادعای خدایی می کنی؟
پس شیطان عازم رفتن شد که فرعون گفت: چرا انسان را سجده نکردی تا از درگاه خدا رانده شدی؟
شیطان پاسخ داد: زیرا میدانستم که از نسل او همانند تو به وجود می آید.





نوع مطلب : حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
سه شنبه 9 خرداد 1391


به سلامتی پسری که پولهای مچاله شدشو آروم گذاشت جلوی فروشنده و گفت:
برای روز پدر یک کمربند می خوام.
فروشنده گفت: چه جنسی باشه؟؟
پسر کوچولو گفت:
فرقی نمیکنه فقط دردش کم باشه




نوع مطلب : دلنوشته، حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺


( کل صفحات : 2 )    1   2   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی




Top Blog
پیامک های عاشقانه Online User بزرگترین وبلاگ گروهی ایران
 
 
بالای صفحه
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات