دنج بلوگ
درباره وبلاگ


سلام
به وبلاگ خودتون خوش آمدید
ما در این وبلاگ به صورت گروهی همکاری میکنیم
وبا هر موضویی آپ خواهیم شد
آماده تبادل لینک با شما عزیزان هستیم
ودر صورت تمایل می تونید یکی از نویسنگان این وبلاگ باشید

مدیر وبلاگ :
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
قالب ما چطوریه؟





 شبکه اجتماعی دنج نما
جمعه 4 اسفند 1391

 زن به شیطان گفت : آیا آن مرد خیاط را می بینی ؟

میتوانی بروی وسوسه اش کنی که همسرش را طلاق دهد ؟
شیطان گفت : آری و این کار بسیار آسان است
پس شیطان به سوی مرد خیاط رفت و به هر طریقی سعی می کرد او را وسوسه کند اما مرد
خیاط همسرش را بسیار دوست داشت و اصلا به طلاق فکر هم نمی کرد
پس شیطان برگشت و به شکست خود در مقابل مرد خیاط اعتراف کرد
سپس زن گفت : اکنون آنچه اتفاق می افتد ببین و تماشا کن
زن به طرف مرد خیاط رفت و به او گفت :
چند متری از این پارچه ی زیبا میخواهم پسرم میخواهد آن را به معشوقه اش هدیه دهد پس خیاط پارچه را به زن داد
سپس آن زن رفت به خانه مرد خیاط و در زد و زن خیاط در را باز کرد وآن زن به او گفت : اگر ممکن است میخواهم وارد خانه تان شوم برای ادای نماز ، و زن خیاط گفت :بفرمایید،خوش آمدید
و آن زن پس از آنکه نمازش تمام شد آن پارچه را پشت در اتاق گذاشت بدون آنکه زن خیاط متوجه شود و سپس از خانه خارج شد
و هنگامی که مرد خیاط به خانه برگشت آن پارچه را دید و فورا داستان آن زن و معشوقه ی پسرش را به یاد آورد و همسرش را همان موقع طلاق داد
سپس شیطان گفت : اکنون من به کید و مکر زنان اعتراف می کنم
و آن زن گفت :کمی صبر کن
نظرت چیست اگر مرد خیاط و همسرش را به همدیگر بازگردانم؟؟؟!!!
شیطان با تعجب گفت : چگونه ؟؟؟
آن زن روز بعدش رفت پیش خیاط و به او گفت
همان پارچه ی زیبایی را که دیروز از شما خریدم یکی دیگر میخواهم برای اینکه دیروز رفتم به
خانه ی یک زنی محترم برای ادای نمازو آن پارچه را آنجا فراموش کردم
و خجالت کشیدم دوباره بروم و پارچه را از او بگیرم
و اینجا مرد خیاط رفت و از همسرش عذرخواهی کرد و او را برگرداند به خانه اش.
و الان شیطان در بیمارستان روانی به سر میبرد

فرستنده: مهدی فیاضی

کسانی که مایل هستند داستان آموزنده برای به ما بفرستند و ما هم با اسم و نام وبلاگ یا سایت در این وبلاگ قرار دهیم میتوانند به آدرس زیر ایمیل کنند.

setak@mihanmail.ir

 

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺

معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ... دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟ معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد: چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم! دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت: خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن... اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ... معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ... و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد.

 





نوع مطلب : حکایت، داستان، 
برچسب ها : داستان غمـگین،
لینک های مرتبط :
☺
کشاورزی چینی اسب پیری داشت که از آن در کشت و کار مزرعه اش استفاده می کرد.
یک روز اسب کشاورز به سمت تپه ها فرار کرد.همسایه ها در خانه او جمع شدند و بخاطر بد شانسیش به همدردی با او پرداختند.
کشاورز به آنها گفت:”شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی،فقط خدا میداند.”
یک هفته بعد اسب کشاورز با یک گله اسب و حشی از آن سوی تپه ها بر گشت.این بار مردم دهکده به او بابت خوش شانسیش تبریک گفتند.کشاورز گفت: :”شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی،فقط خدا میداند.”
فردای آن روز وقتی پسر کشاورز در حال رام کردن اسب های وحشی بود از پشت یکی از اسب ها به زمین افتاد و پایش بشدت شکست.
این بار همسایه ها برای عیادت پسر کشاورز آمدند و به او گفتند:”چه آدم بد شانسی هستی؟”
کشاورز لبخندی زدوجواب داد: :”شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی،فقط خدا میداند.”
چند روز بعد سربازان ارتش به دهکده آمدند و همه جوانان ده را برای خدمت در جنگ با خود بردند به جز پسر کشاورز که پایش شکسته بود.این بار مردم با خود گفتند: :”شاید این بد شانسی بوده و شاید هم خوش شانسی،فقط خدا میداند

پست زیبای بهنام در دنج نماا




نوع مطلب : حکایت، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
سه شنبه 11 مهر 1391

خانم حمیدی برای دیدن پسرش مسعود، به محل تحصیل او یعنی لندن آمده بود. او در آنجا متوجه شد که پسرش با یک هم اتاقی دختر بنام ویکی زندگی میکند. کاری از دست خانم حمیدی بر نمی آمد و از طرفی هم اتاقی مسعود هم خیلی خوشگل بود.

او به رابطه میان آن دو ظنین شده بود و این موضوع باعث کنجکاوی بیشتر او می شد. مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت:من میدانم که شما چه فکری میکنید، اما من به شما اطمینان می دهم که من و ویکی فقط هم اتاقی هستیم.

حدود یک هفته بعد ‎ ویکی، به مسعود گفت: از وقتی که مادرت از اینجا رفته، ظرف نقره ای من گم شده، تو فکر نمی کنی که او قندان را برداشته باشد؟

مسعود جواب داد: خب، من به مادرم شک ندارم، اما برای اطمینان به او ایمیل خواهم زد.

او در ایمیل خود نوشت: 

مادر عزیزم ، من نمی گم که شما ظرف نقره را از خانه من برداشتید، و در ضمن نمی گم که شما آن را برنداشتید، اما در هر صورت واقعیت این است که آن ظرف از وقتی که شما به تهران برگشتید گم شده.

‎با عشق ، مسعود


روز بعد ، مسعود یک ایمیل به این مضمون از مادرش دریافت نمود: 

پسر عزیزم، من نمی گم تو با ویکی رابطه داری و در ضمن نمی گم که تو باهاش رابطه نداری. اما در هر صورت واقعیت این است که اگر او در تختخواب خودش می خوابید، حتما تا الان ظرف را پیدا کرده بود.





نوع مطلب : حکایت، داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
پسر کوچکی در مزرعه ای دور دست زندگی می کرد هر روز صبح قبل از طلوع خورشید از خواب برمی خواست وتا شب به کارهای سخت روزانه مشغول بود

هم زمان با طلوع خورشید از نردها بالا می رفت تا کمی استراحت کند در دور دست ها خانه ای با پنجرهایی طلایی همواره نظرش را جلب می کرد و با خود فکر می کرد چقدر زندگی در آن خانه با آن وسایل شیک و مدرنی که باید داشته باشد لذت بخش و عالی خواهد بود . با خود می گفت : " اگر آنها قادرند پنجره های خود را از طلا بسازند پس سایر اسباب خانه حتما بسیار عالی خواهد بود . بالاخره یک روز به آنجا می روم و از نزدیک آن را می بینم ".....

یک روز پدر به پسرش گفت به جای او کارها را انجام می دهد و او می تواند در خانه بماند . پسر هم که فرصت را مناسب دید غذایی برداشت و به طرف آن خانه و پنجره های طلایی رهسپار شد .
راه بسیار طولانی تر از آن بود که تصورش را می کرد . بعد از ظهر بود که به آن جا رسید و با نزدیک شدن به خانه متوجه شد که از پنجره های طلایی خبری نیست و در عوض خانه ای رنگ و رو رفته و با نرده های شکسته دید . به سمت در قدیمی رفت و آن را به صدا در آورد . پسر بچه ای هم سن خودش در را گشود . سوال کرد که آیا او خانه پنجره طلایی را دیده است یا خیر ؟ پسرک پاسخ مثبت داد و او را به سمت ایوان برد . در حالی که آنجا می نشستند نگاهی به عقب انداختند و در انتهای همان مسیری که طی کرده بود و هم زمان با غروب آفتاب , خانه خودشان را دید که با پنجره های طلایی می درخشید.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها : داستانک، بزرگترین وبلاگ گروهی ایران، بهترین وبلاگ ایرانی،
لینک های مرتبط :
☺

 
گویند روزی دزدی در راهی، بسته ای یافت که در آن چیز گرانبهایی بود و دعایی نیز پیوست آن بود. آن شخص بسته را به صاحبش برگرداند. او را گفتند : چرا این همه مال را از دست دادی؟ گفت: صاحب مال عقیده داشت که این دعا ،مال او را حفظ می کند و من دزد مال او هستم ، نه دزد دین. اگر آن را پس نمی دادم و عقیده صاحب آن مال، خللی می یافت ، آن وقت من، دزد باورهای او نیز بودم و این کار دور از انصاف است
 
کشف الاسرار





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺

چند سال پیش، آی بی ام تصمیم گرفت که تولید یکی از قطعات کامپیوترهایش را به ژاپنی ها بسپارد.

در مشخصات تولید محصول نوشته بود سه قطعه معیوب در هر ۱۰۰۰۰قطعه ای که تولید می شود قابل قبول است.

هنگامیکه قطعات تولید شدند و برای آی بی ام فرستاده شدند،

نامه ای همراه آنها بود با این مضمون مفتخریم که سفارش شما را سر وقت آماده کرده و تحویل می دهیم.

برای آن سه قطعه معیوبی هم که خواسته بودید خط تولید جداگانه ای درست کردیم و آنها را فراهم ساختیم

امیدواریم این کار رضایت شما را فراهم سازد.





نوع مطلب : حکایت، داستان، 
برچسب ها : ژاپن، کیفیت و استاندارد، استاندارد ژاپنی ها،
لینک های مرتبط :
☺
گفته می‌شود یك كمپانی آمریكایی برای به رخ كشیدن قدرت تكنولوژی‌اش، سیمی به ضخامت یك‌هزارم تار موی انسان دور قرقره‌ای پیچید و برای كمپانی رقیبش در ژاپن فرستاد. مدتی بعد كمپانی ژاپنی همان سیم را پس فرستاد در حالی كه روی آن سیم به فواصل منظم سوراخ شده بود.
اما آنها كه گمان می‌برند شكوه تمدن ژاپن از قدرت تكنولوژیك آن برمی‌خیزد، دچار ساده‌اندیشی و سطحی‌نگری‌اند. تمدن یگانه كالایی است كه مبادله نمی‌پذیرد وفقط باید در درون یك ملت «تولید» شود. اگر آن طور بودكه همه ملت‌ها با خرید فناوری متمدن می‌شدند رفتار برخی شهروندان خودمان را كه سوار بر آخرین مدل خودروهای ژاپنی با آخرین فناوری آنها هستند، ببینید. قدرت فناوری خیره كننده چشم‌بادامی‌های ژاپن، به رغم همه جلال وشكوهش، «فرع»ی است كوچك بر تمدنی كه این ملت آفریده است. «اصل» این تمدن را بیش از آنچه در كارخانه‌های معظم ایالت اُزاكا بتوان یافت در ویرانه‌های دلخراش ایالت فوکوشیما می‌توان دید. وقتی رفتار متمدنانه آوارگانی كه از پی مخوف‌ترین زلزله‌ قرن، منظم و تمیز در صف آب می‌ایستند وبی جنجال و هیاهو و ناسزا فقط به اندازه مصرف همان روز خود، آب دریافت می‌كنند با رفتار مردمان یك كشور جهان سومی، در شرایطی كاملا عادی، مقایسه می‌كنیم، معنای تمدن نمایان می‌شود.
در همه فیلم‌ها و عكس‌های خبری كه از روزهای پس از زلزله و سونامی ویرانگر ژاپن منتشر شد یك صحنه درگیری، ازدحام، هجوم، غارت فروشگاه، ولع برای دریافت كمك‌های اعطایی، بی‌نظمی و حتی فریاد و جزع دیده نمی‌شد. یكی از خبرگزاری‌ها خلاصه مشاهدات خبرنگارانش را چنین بازتاب داده است:
1ـ صفوف منظم آب و غذا بدون هیچ حرف زننده یا رفتار خشن.
2ـ هیچ ساختمانی در زلزله 9 ریشتری آسیب ندید. همه خسارت‌ها مربوط به سونامی و ورود دریا به شهر بود.
3ـ غارتگری دیده نشد. زورگویی یا از دست دیگران ربودن دیده نشد. فقط تفاهم بود.
4ـ 50 نفر از كارگران نیروگاه اتمی، به رغم نشت مواد رادیو اكتیو، با از جان گذشتگی ماندند تا به خنك كردن دستگاه‌ها ادامه دهند.
5ـ حتی یك مورد سوگواری شدید یا زدن به سر و صورت دیده نمی‌شد. مصیبت و غم همراه با طمانینه بود.
6 ـ مردم فقط اقلام مورد نیاز خود را تهیه كردند و این باعث شد به همه آب و آذوقه برسد.
7ـ مردم از افراد ناتوان و پیر و بیمار دستگیری می‌كردند. رستوران‌ها قیمت‌ها را كاهش دادند. یك خودپرداز بدون محافظ دست نخورده ماند.
8ـ همه دقیقاً می دانستند باید چه كاری انجام دهند. انگار بار دومی بود كه این اتفاق افتاده است!
9ـ رسانه‌ها در انتشار اخبار محتاط و دقیق بودند. از انتشار گزارش‌های التهاب‌آفرین خودداری می‌كردند و فقط اخبار آرام‌بخش پخش می‌شد.
10ـ هنگامی كه در یك فروشگاه برق رفت، مردم اجناس را برگرداندند سرجایشان و به آرامی فروشگاه را ترك كردند.
این همان تمدنی است كه بقیه محصولات و مصنوعات تمدنی، بر آن بنا شده است. سونی و پاناسونیك و هیتاچی و تویوتا و هوندا و نیسان موتورز بر این تمدن بنا شده است. چنین فرهنگ و چنان رفتار مدنی است كه منجر به رشد و توسعه در همه عرصه‌ها و همه ابعاد می‌شود. زیربنای ناب تمدن یك سرزمین را باید در مواقع بحران دید. اینها را مقایسه كنید با رفتار بسیاری از هموطنان خودمان، آن هم در مواقع عادی و فراوانی و ثبات، ببینید ابعاد تفاوت را.
فرق است میان مردمی كه پس از جنگ ویرانگر جهانی و انفجار دو بمب اتمی در كشورش، كارگرانش در سراسر جهان نان خالی می‌خوردند و هر یك «سنت»شان را به «ین» تبدیل می‌كردند تا سرزمینشان را بسازند با قشر تازه به دوران رسیده كشورهای جهان سومی كه هر یك «واحد پول ملی»‌شان را به دلار تبدیل می‌كنند تا در جهان غرب سرمایه‌گذاری كنند.
دوستی نقل می‌كرد سالیان پیش به همراه چند هموطن برای كار به ژاپن رفته بودیم و چند اتاق كنار هم اجاره كرده بودیم. اتاق‌ها قفل و بست نداشت. هرچه به صاحبخانه گفتیم چرا قفل و كلید ندارد، گفت برای چه نگرانید. اینجا امن است. كسی به شما كاری ندارد. بالاخره بعد از چند روز با شرمندگی به او حالی كردیم كه از شما نگران نیستیم، از خودمان نگرانیم!
به هرحال، تمدن را نه می‌توان خرید و نه می‌توان با شعار و دستور به دست آورد. «تمدن» محصولی است كه باید در فرایندی عاقلانه، متعهدانه، هوشمندانه و بغایت منظم تولید شود. زمینه تولید تمدن نه دانشگاه و كارخانه و وزارتخانه و دولت، كه «خانواده» و «آموزش و پرورش» است. تا عزمی نكنیم و حركت به سمت تمدن را به صورت یك جهاد مستمر نیاغازیم، اگر از بام تا شام شعار دهیم، خاصیتی نخواهد داشت و هر چند شعار «ما متمدن‌ترین مردم جهانیم» برای بالا بردن روحیه، شعار خوبی است اما فراموش نكنیم وقتی می‌خواهند میزان تمدن و توسعه‌یافتگی ما را اندازه بگیرند، به گفتارمان كاری ندارند، رفتارمان را می‌بینند.






نوع مطلب : مطالب منتخب، داستان، 
برچسب ها : ژاپن، تمدن،
لینک های مرتبط :
☺

به کلینیک خدا رفتم تا چکاپ همیشگی ام را انجام دهم، فهمیدم که بیمارم ...

خدا فشار خونم را گرفت، معلوم شد که لطافتم پایین آمده.

زمانی که دمای بدنم را سنجید، دماسنج 40 درجه اضطراب نشان داد.

آزمایش ضربان قلب نشان داد که به چندین گذرگاه عشق نیاز دارم، تنهایی سرخرگهایم را مسدود کرده بود ...

و آنها دیگر نمی توانستند به قلب خالی ام خون برسانند.

به بخش ارتوپدی رفتم چون دیگر نمی توانستم با دوستانم باشم و آنها را در آغوش بگیرم.

بر اثر حسادت زمین خورده بودم و چندین شکستگی پیدا کرده بودم ...

فهمیدم که مشکل نزدیک بینی هم دارم، چون نمی توانستم دیدم را از اشتباهات اطرافیانم فراتر ببرم.

زمانی که از مشکل شنوایی ام شکایت کردم معلوم شد که مدتی است که صدای خدا را آنگاه که در طول روز با من سخن می گوید نمی شنوم...!

خدای مهربان برای همه این مشکلات به من مشاوره رایگان داد و من به شکرانه اش تصمیم گرفتم از این پس تنها از داروهایی که در کلمات راستینش برایم تجویز کرده است استفاده کنم :

هر روز صبح یک لیوان قدردانی بنوشم.

قبل از رفتن به محل کار یک قاشق آرامش بخورم .

هر ساعت یک کپسول صبر، یک فنجان برادری و یک لیوان فروتنی بنوشم.

زمانی که به خانه برمیگردم به مقدار کافی عشق بنوشم .

و زمانی که به بستر می روم دو عدد قرص وجدان آسوده مصرف کنم.

امیدوارم خدا نعمتهایش را بر شما سرازیر کند:

رنگین کمانی به ازای هر طوفان ،

لبخندی به ازای هر اشک ،

دوستی فداکار به ازای هر مشکل ،

نغمه ای شیرین به ازای هر آه ،

و اجابتی نزدیک برای هر دعا  .

جمله نهایی :  عیب کار اینجاست که من  * آنچه هستم *  را  با   * آنچه باید باشم *  اشتباه می کنم ،  خیال میکنم  آنچه  باید  باشم  هستم،  در حالیکه  آنچه  هستم نباید  باشم .

 

زنده یاد احمد شاملو

 





نوع مطلب : داستان، دلنوشته، 
برچسب ها : احمدشاملو، نوشته های احمد شاملو،
لینک های مرتبط :
☺

هر وقت من یك كار خوب می كنم مامانم به من می گوید بزرگ كه شدی برایت یك زن خوب می گیرم.تا به حال من پنج كار خوب كرده ام و مامانم قول پنج تایش را به من داده است.حتمن ناسرالدین شاه خیلی كارهای خوب می كرده كه مادرش به اندازه استادیوم آزادی برایش زن گرفته بود.ولی من موتقدم كه اسولن آدم باید زن بگیرد تا آدم بشود.چون بابایم می گوید مشكلات انسان را آدم می كند.در عزدواج تواهم خیلی مهم است یعنی دوطرف باید به هم بخورند.مثلن من و ساناز دختر خاله مان خیلی به هم می خوریم.از لهاز فكری هم باید به هم بخورند البته چون ساناز سه سالش است هنوز فكر ندارد كه به من بخورد ولی مامانم می گوید این ساناز از تو بیشتر هالیش میشود.در ازدواج سن و سال اصلن مهم نیست چه بسیار آدم های بزرگی بوده اند كه كارشان به تلاق كشیده شده و چه بسیار آدمهای كوچكی كه كشیده نشده.مهم اشق است اگر عشق باشد دیگر كسی از شوهرش سكه نمی خواهد و دایی مختار هم از زندان در می آید من تا حالا كلی سكه جمع كرده ام و می خواهم همان اول قلكم را بشكنم  و همه اش را به ساناز بدهم تا بعدن به زندان نروم.مهریه و شیر بلال هیچ كس را خوشبخت نمیكند. همین خرج های ازافی باعث میشود كه زندگی سخت بشود و سر خرج اروسی دایی مختار با پدر خانومش حرفش بشود دایی مختار می گوید پدر خانومش چتر باز بود .خوب شاید حقوق چتر بازی خیلی كم بوده كه نتوانسته خرج عروسی را بدهد .البته من و ساناز توافق كرده ایم كه بجای شام عروسی چیبس و خلال نمكی بدهیم .هم ارزان تر است هم خوشمزه تر است تازه وقتی می خوری خش خش هم می كند!!!

اگر آدم زن خانه دار بگیرد خیلی بهتر است وگرنه آدم مجبور می شود  خودش خانه بگیرد .زن دایی مختار هم خانه دار نبود و دایی مختار مجبور شد یك زیر زمین بگیرد . میگفت چون رهم و اجاره بالاست آنها رفته اند پائین!اما خانم دایی مختار هم می خواست برود بالا!حتمن از زیرزمین می ترسید.ساناز هم از زیرزمین می ترسد برای همین هم برایش در باغچه یك خانه درختی درست كردم .اما ساناز از آن بالا افتاد و دستش شكست ...

از آن موقه خاله با من قهر است .قهر بهتر از دعواست.آدم وقتی قهر می كند بعدش آشتی می كند ولی اگر دعوا كند بعد كتك كاری می كند بعد خانومش می رود دادگاه شكایت می كند بعد دایی مختار را می برند زندان!!!!البته زندان آدم را مرد می كند .عزدواج هم آدم را مرد می كند ، اما آدم با عزدواج مرد بشود خیلی بهتر است....

 





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
یکشنبه 1 مرداد 1391

مردی با خود زمزمه می کرد: خدایا با من حرف بزن! یک سار شروع به خواندن کرد،‌ اما مرد نشنید. مرد فریاد برآورد: خدایا با من حرف بزن! آذرخش در آسمان غرید، اما مرد اعتنایی نکرد. مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: پس تو کجایی؟ بگذار تو را ببینم! ستاره‌ای درخشید، اما مرد ندید. مرد فریاد کشید: خدایا به من معجزه‌ای نشان بده! کودکی متولد شد، اما مرد باز توجهی نکرد... مرد در نهایت یأس فریاد زد: خدایا خودت را به من نشان بده و بگذار تو را ببینم... از تو خواهش می کنم... پروانه‌ای روی دست مرد نشست، و او پروانه را پراند و به راهش ادامه داد. ما خدا را گم می کنیم در حالی که او در کنار نفسهای ما جریان دارد... خدا اغلب در شادیهای ما سهیم نیست... تا به حال چند بار شادیهایمان را آرام و بی بهانه به او گفته ایم؟ تا بحال به او گفته ایم که چقدر خوشبختیم؟؟ که چقدر همه چیز خوب است؟ که او چه خوب هست؟؟ خیال می‌کنیم تنها زمانیکه به خواسته خود رسیده‌ایم او ما را دیده و حس کرده است اما... گاهی بی‌پاسخ گذاشتن برخی خواسته های ما نشانگر لطف بی اندازه او به ماست...

 





نوع مطلب : داستان، حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
یکشنبه 1 مرداد 1391

روزی لئون تولستوی در خیابانی راه می رفت که ناآگاهانه به زنی تنه زد. زن بی وقفه شروع به فحش دادن و بد وبیراه گفتن کرد .
بعد از مدتی که خوب تولستوی را فحش مالی کرد ،تولستوی کلاهش را از سرش برداشت و ...
محترمانه معذرت خواهی کرد و در پایان گفت : مادمازل من لئون تولستوی هستم .
زن که بسیار شرمگین شده بود ،عذر خواهی کرد و گفت :چرا شما خودتان را زودتر معرفی نکردید ؟
تولستوی در جواب گفت : شما آنچنان غرق معرفی خودتان بودید که به من مجال این کار را ندادید





نوع مطلب : حکایت، داستان، 
برچسب ها : داستانی از تولسوی، نوشته های آیدا، بزرگترین وبلاگ گروهی،
لینک های مرتبط :
☺
شنبه 31 تیر 1391

چند وقت پیش با پدر و مادرم رفته بودیم رستوران كه هم آشپزخانه بود هم چند تا میز گذاشته بود برای مشتریها ...

افراد زیادی اونجا نبودن , 3نفر ما بودیم با یه زن و شوهر جوان و یه پیرزن پیر مرد كه نهایتا 60-70 سالشون بود...

ما غذا مون رو سفارش داده بودیم كه یه جوان تقریبا 35 ساله اومد تو رستوران ، یه چند دقیقه ای گذشته بود كه اون جوان گوشیش زنگ خورد ، البته من با اینكه بهش نزدیك بودم ولی صدای زنگ خوردن گوشیش رو نشنیدم ...

شروع كرد با صدای بلند صحبت كردن و بعد از اینكه صحبتش تمام شد رو كرد به همه ماها و با خوشحالی گفت كه خدا بعد از 8 سال یه بچه بهشون داده و همینطور كه داشت از خوشحالی ذوق میكرد روكرد به صندوق دار رستوران و گفت این چند نفر مشتریتون مهمون من هستن میخوام شیرینی بچم رو بهشون بدم...!

به همشون باقالی پلو با ماهیچه بده !!!

خوب ما همگیمون با تعجب و خوشحالی داشتیم بهش نگاه میكردیم كه من از روی صندلیم بلند شدم و رفتم طرفش ،  اول بوسش كردم و بهش تبریك گفتم و بعد بهش گفتم ما قبلا غذامون رو سفارش دادیم و مزاحم شما نمیشیم...

اما بلاخره با اصرار زیاد پول غذای ما و اون زن و شوهر جوان و اون پیرزن  و پیرمرد رو حساب كرد و با غذای خودش كه سفارش داده بود از رستوران خارج شد...

خب این جریان تا این جاش معمولی و زیبا بود ، اما اونجایی خیلی تعجب كردم كه دیشب با دوستام رفتیم سینما كه تو صف برای گرفتن بلیط ایستاده بودیم و  ناگهان با تعجب همون پسر جوان رو دیدم كه با یه دختر بچه 4-5 ساله ایستاده بود تو صف ...

از دوستام جدا شدم و یه جوری كه متوجه من نشه نزدیكش شدم و باز هم با تعجب دیدم كه دختره داره اون جوان رو بابا خطاب میكنه  !!!

دیگه داشتم از كنجكاوی میمردم ، دل زدم به دریا و رفتم از پشت زدم رو كتفش !



ادامه مطلب


نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺


وصیت نامه زیبای حسین پناهی

قبر مرا نیم متر کمتر عمیق کنید تا پنجاه سانت به خدا نزدیکتر باشم

بعد از مرگم، انگشتهای مرا به رایگان در اختیار اداره انگشتنگاری قرار دهید

به پزشک قانونی بگویید روح مرا کالبدشکافی کند، من به آن مشکوکم

ورثه حق دارند با طلبکاران من کتک کاری کنند

عبور هرگونه کابل برق، تلفن، لوله آب یا گاز از داخل گور اینجانب اکیدا ممنوع است

بر قبر من پنجره بگذارید تا هنگام دلتنگی، گورستان را تماشا کنم

کارت شناسایی مرا لای کفنم بگذارید، شاید آنجا هم نیاز باشد

مواظب باشید به تابوت من آگهی تبلیغاتی نچسبانند

روی تابوت و کفن من بنویسید: این عاقبت کسی است که زگهواره تا گور دانش بجست

دوست ندارم مردم قبرم را لگدمال کنند. در چمنزار خاکم کنید

کسانی که زیر تابوت مرا میگیرند، باید هم قد باشند

شماره تلفن گورستان و شماره قبر مرا به طلبکاران ندهید

گواهینامه رانندگیم را به یک آدم مستحق بدهید، ثواب دارد

در مجلس ختم من گاز اشکآور پخش کنید تا همه به گریه بیفتند

از اینکه نمیتوانم در مجلس ختم خودم حضوریابم قبلا پوزش می طلبم

 






نوع مطلب : داستان، حکایت، عکس های بازیگران، 
برچسب ها : حسین پناهی، وصیت نامه حسین پناهی،
لینک های مرتبط :
☺

پایگاه تفریحی آلامتو

بعد از پایان تحصیلات برای ارشاد و راهنمایی مردم به محل زندگی اش بازگشت.چند ماهی در كسوت روحانیت به مردم خدمت می كرد.

تا اینكه زنی برای پرسش مساله ای كه برایش پیش آمده بود پیش حسین می رود.

از حسین می پرسد كه فضله ی موشی داخل روغن محلی كه حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است، آیا روغن نجس است؟

حسین با وجود اینكه می دانست روغن نجس است،

ولی اینرا هم می دانست كه حاصل چند ماه تلاش این زن روستایی، خرج سه چهار ماه خانواده اش را باید تامین كند، به زن گفت نه همان فضله و مقداری از اطراف آنرا در بیاورد و بریزد دور،روغن دیگر مشكلی ندارد.

بعد از این اتفاق بود كه حسین علی رغم فشارهای اطرافیان، نتوانست تحمل كند كه در كسوت روحانیت باقی بماند.

این اقدام حسین به طرد وی از خانواده نیز منجر شد.حسین به تهران آمد و در مدرسه ی هنری آناهیتا چهار سال درس خواند و دوره بازیگری و نمایشنامه نویسی را گذراند.
وقتی این سطرها را در زندگی‌نامه‌ی حسین پناهی می‌خواندم، بد جوری جا خوردم. تازه فهمیدم چرا اینقدر بازی‌های این آدم، اینطور به دل و جان من می‌نشست.

روحش شاد به همان شادی که او برایمان به ارمغان می آورد





نوع مطلب : داستان، حکایت، 
برچسب ها : حسین پناهی، داستان زندگی حسین پناهی،
لینک های مرتبط :
☺
چهارشنبه 28 تیر 1391





یک روز زن و شوهری در حیاط مشغول توپ بازی بودند که زن ضربه ای محکم به توپ زد و

توپ مستقیم رفت به سمت شیشه های خونه همسایه که در اون نزدیکی بود و ...شتَََرق !

شیشه شکست...
مرد عصبانی نگاهی به زن
 کرد و گفت : ببین چکارکردی؟ حالا باید هم معذرت خواهی کنیم

 هم خسارتشون رو جبران کنیم...

دو تایی راه افتادند طرف خونه، به نظر نمی رسید که کسی توی خونه باشه...

یک کم بیرون خونه رو انداز ورانداز کردند و بعد مرد در زد و صدایی گفت : بیاین تو !

اول زن و بعد شوهرش وارد شدند و مردی رو دیدند که با شورت روی زمین نشسته !!!

شوهر توضیح داد که همسر من اشتباها توپ رو به این سمت انداخت. ما آمدیم که

عذر خواهی کنیم و خسارتتون رو پرداخت کنیم ...

مرد لخت سری تکون داد و گفت عیبی نداره. من غول چراغ جادو هستیم و وقتی شیشه شکست، توپ به شیشه ای که من توش حبس بودم خورد و اون رو شکست و من آزاد شدم !

من میتونم ۳ تا آرزو رو بجای این لطف شما بر آورده کنم !!!

پس هر کدومتون یک آرزو بکنین و آرزوی سوم هم سهم خودم !

اول به شوهر گفت که آرزو کنه...

مرد کمی فکر کرد و گفت : من میخوام تا پایان عمر ماهی ۲ ملیون دلار حقوق بگیرم...

غول گفت : برای محبتی که در حق من کردی کمه. تو از الان تا آخر عمرت یک کار شاد و

با بهترین بیمه و مزایا و در بهترین دفتر ها با حقوق حداقل ماهی ۲ ملیون دلار خواهی داشت... 

بعد به زن گفت : تو چی میخوای؟!

زن با هیجان گفت : میخوام در تمام کشورهای دیدنی دنیا یک خونه برای خودم داشته باشم.

غول گفت : این برای محبتی که تو در حق من کردی کمه.

از الان در تمام کشورهای توریستی و

زیبای دنیا ویلایی بزرگ با بهترین امکانات تفریحی و خدمه آموزش دیده خواهی داشت...

و بعد نفس عمیقی کشید و گفت حالا نوبت منه !!!

و رو به مرد گفت : من آرزو دارم امروز بعد از ظهر رو با همسر تو بگذرونم...!!!

زن و شوهر به هم نگاه کردند و بعد زن زیر چشمی نگاهی به هیکل سوخته و ورزیده غول کرد

و خوشحال شد اما با بی تفاوتی به شوهرش گفت :

من برام مهم نیست. هرچی تو بگی. میدونی

که فقط تو بغل تو به من خوش میگذره ...

مرد هم از ترس اینکه نکنه اون همه امکانات و پول از دستش بره با اینکه قلبا راضی نبود،

گفت : عزیزم من به تو اطمینان دارم و بعد آرومتر گفت : فقط نذار خیلی بهش خوش بگذره!

بالاخره زن و غول به طبقه بالا رفتند ...

بعد از ۳ ساعت فعالیت سنگین و مداوم و در حالیکه هر دو خسته بودند، غول از  زن پرسید :

از خودت و شوهرت بگو ...

زن گفت : شوهرم مدیر تجاری یک شرکت و من هم حسابدار یک فروشگاه بزرگ هستم !

غول پرسید : درس هم خوندین ؟!

زن با افتخار گفت : بله. هر دوی ما در رشتمون مدرک مستر داریم !

غول دوباره پرسید : چند سالتونه ؟!

زن گفت : هردوی ما ۳۵ساله هستیم...

غول با تعجب گفت :

هر دوتون ۳۵ساله اید، مدرک دارین و اونوقت باور میکنین که غول چراغ

جادو وجود داره ؟!!  متاسفم براتون ...!!! 





نوع مطلب : داستان، حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
دوشنبه 26 تیر 1391
یک داستان کاملا واقعی و باور نکردنی که در چین اتفاق افتاد!!!

なだや羅やわマヤなた 名棚や探したい以下対する 目指し回友人目指し差が愛する なたさるかなだ羅山な滝さやかあな�� �やマヌらは坂花やまあ傘話間に魚玉� ��らはがやわまぁら花や なたまやかあさらやわはさたなはやなたきたなよ�� �いさは早見たかあやバカにかわ鼻高� ��なわ谷中あだ名はさな たかなあかさやなやまなたあかさなや帆な肉違い���耶


واقعا ناراحت کننده بود،خیلی!!!

اعصابم به هم ریخت!!!!!!!!!!!





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
سه شنبه 20 تیر 1391
مرد میانسالی وارد فروشگاه اتومبیل شد. ب ‌ام ‌و آخرین مدلی را دیده و پسندیده بود. وجه را پرداخت و سوار بر اتومبیل تندروی خود شد و از فروشگاه بیرون آمد.
قدری راند و از شتاب اتومبیل لذت برد. وارد بزرگراه شد و قدری بر سرعت اتومبیل افزود. کروکی اتومبیل را پایین داد تا باد به صورتش بخورد و لذّت بیشتری ببرد. چند شاخ مو بر بالای سرش در تب و تاب بود و با حرکت باد به این سوی و آن سوی می‌رفت. پای را بر پدال گاز فشرد و اتومبیل گویی پرنده‌ای بود رها شده از قفس. سرعت به 160 کیلومتر در ساعت رسید.
مرد به اوج هیجان رسیده بود. نگاهی به آینه انداخت. دید اتومبیل پلیس به سرعت در پی او می‌آید و چراغ گردانش را روشن کرده و صدای آژیرش را نیز به اوج فلک رسانده است. مرد اندکی مردد ماند که از سرعت بکاهد یا فرار را بر قرار ترجیح دهد.
لختی اندیشید. سپس برای آن که قدرت و سرعت اتومبیلش را بیازماید یا به رخ پلیس بکشد. بر سرعتش افزود. به 180 رسید و سپس 200 را پشت سر گذاشت، از 220 گذشت و به 240 رسید. اتومبیل پلیس از نظر پنهان شد و او دانست که پلیس را مغلوب کرده است.
ناگهان به خود آمد و گفت: مرا چه می‌شود که در این سن و سال با این سرعت میرانم؟ باشد که بایستم تا او بیاید و بدانم چه می‌خواهد.
از سرعتش کاست و سپس در کنار جاده منتظر ایستاد تا پلیس برسد. اتومبیل پلیس آمد و پشت سرش توقف کرد...
افسر پلیس به سوی او آمد، نگاهی به ساعتش انداخت و گفت: ده دقیقه دیگر وقت خدمتم تمام است. امروز جمعه است و قصد دارم برای تعطیلات چند روزی به مرخصی بروم. سرعتت آنقدر بود که تا به حال نه دیده بودم و نه شنیده بودم. خصوصا اینكه به هشدار من توجهی نكردی و وقتی منو پشت سرت دیدی سرعتت رو بیشتر و بیشتر كرده و از دست پلیس فرار كردی. تنها اگر دلیلی قانع‌کننده داشته باشی که چرا به این سرعت می‌راندی، می‌گذارم بروی.
 مرد میانسال نگاهی به افسر کرد و گفت: می‌دونی، جناب سروان؛ سالها قبل زن من با یک افسر پلیس فرار کرد. وقتی شما رو آژیر كشان پشت سرم دیدم  تصور کردم داری اونو برمی‌گردونی!
افسر خندید و گفت: روز خوبی داشته باشید، آقا! و برگشت سوار اتومبیلش شد و رفت




نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
سه شنبه 20 تیر 1391
خاطره دانشجوی...اوایل ترم بود.صبح زود بیدار شدم که برم دانشگاه. چون عجله داشتم بجای 5000 تومنی یه پونصدی از کشوم برداشتمو زدم بیرون.

سوار تاکسی که شدم دیدم اووووف یکی از دخترای آس و خوشگل کلاس جلو نشسته یه کم که گذشت گفتم بزار کرایه شو حساب کنم نمک گیر شه بلکه یه فرجی شد با صدایی که دو رگه شده بود پونصدی رو دادم به راننده و گفتم: کرایه ی خانم رو هم حساب کنید دختره برگشت عقب تا منو دید کلی سلام و احوالپرسی و تعارف که نه ... اجازه بدین خودم حساب میکنم و این حرفا منم که عمرا این موقعیتو از دست نمیدادمو کوتاه نمی اومدم می گفتم به خدا اگه بزارم تمام این مدتم دستم دراز جلوی راننده همه شم میدیدم نیشِ راننده بازه خلاصه گذاشت حسابی گلوی خودمو پاره کنم، بعدش گفت : چطوره با این پونصدی کرایه ی بقیه رو هم تو حساب کنی؟


یهو انگار فلج شدم.آخه پول دیگه ای نداشتم الکی سرمو کردم تو کیفمو وقت کشی تابلوُ که دیدم خانم خوشگله کرایه ی جفتمونو حساب کرد ولی از خنده داشت میترکید :| داشت گریه ام می گرفت که اس.ام.اس داد و گفت: پیش میاد عزیزم ناراحت نباش موافقی ناهارو با هم بخوریم؟ 
حالا من بیچاره شارژ هم نداشتم جواب بدم  خلاصه عین اسکلا انقد بهش زل زدم تا نگام کنه و گفتم : باشه این شد که ما چند ماهه باهم دوستیم ولی یه بار که گوشیشو نگاه کردم دیدم اسمِ منو "مستضعف" سیو کرده ..



نوع مطلب : داستان، حکایت، 
برچسب ها : خاطره دانشجوی..، سوتی،
لینک های مرتبط :
☺
چهارشنبه 7 تیر 1391
دوستـی خـاله خـرسـه!

یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد.
شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده درپیله نگاه کرد.  سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد.

آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد اما بدنش ضعیف و بالهایش چروک بود. آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد چون انتظار داشت که بالهای پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند.

هیچ اتفاقی نیفتاد!

در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند.

چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمی دانست این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن، راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند.





نوع مطلب : داستان، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺
سه شنبه 30 خرداد 1391

مرد جوانی نزد پدر خود رفت و به  او گفت : 
 می خواهم ازدواج کنم . پدر خوشحال شد و پرسید :   

نام دختر چیست ؟ مرد جوان گفت :

 نامش سامانتا است و  در محله ما زندگی می کند . پدر ناراحت شد . صورت در هم کشید  و گفت :

 من متاسفم به جهت  این حرف که می زنم . اما تو نمی توانی با این دختر ازدواج  کنی چون او خواهر توست . خواهش می کنم از این موضوع چیزی  به مادرت نگو . مرد جوان نام سه دختر دیگر را  آورد ولی جواب پدر برای هر کدام از آنها همین بود . با  ناراحتی نزد مادر خود رفت و گفت :

 مادر من می خواهم  ازدواج کنم اما نام هر دختری را می آورم پدر می گوید که او  خواهر توست ! و نباید به تو بگویم . مادرش لبخند زد و گفت :   

نگران نباش پسرم .  تو با هریک از این دخترها که خواستی می توانی ازدواج کنی .  چون تو پسر او نیستی . . . !





نوع مطلب : داستان، حکایت، 
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
☺


( کل صفحات : 3 )    1   2   3   


آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی




Top Blog
پیامک های عاشقانه Online User بزرگترین وبلاگ گروهی ایران
 
 
بالای صفحه
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic