دنج بلوگ
درباره وبلاگ


سلام
به وبلاگ خودتون خوش آمدید
ما در این وبلاگ به صورت گروهی همکاری میکنیم
وبا هر موضویی آپ خواهیم شد
آماده تبادل لینک با شما عزیزان هستیم
ودر صورت تمایل می تونید یکی از نویسنگان این وبلاگ باشید

مدیر وبلاگ :
مطالب اخیر
نویسندگان
نظرسنجی
قالب ما چطوریه؟





 شبکه اجتماعی دنج نما





پادشاهی در یک شب سرد زمستان از قصر خارج شد. هنگام بازگشت

سرباز پیری را دید که با لباسی اندک در سرما نگهبانی می داد.

از او پرسید : آیا سردت نیست؟

نگهبان پیر گفت : چرا ای پادشاه اما لباس گرم ندارم و مجبورم تحمل کنم.

پادشاه گفت : من الان داخل قصر می روم و می گویم یکی از لباس های

گرم مرا را برایت بیاورند.

نگهبان ذوق زده شد و از پادشاه تشکر کرد. اما پادشاه به محض ورود به

داخل قصر وعده اش را فراموش کرد.

صبح روز بعد جسد سرمازده پیرمرد را در حوالی قصر پیدا کردند، در حالی

که در کنارش با خطی ناخوانا نوشته بود :
ای پادشاه من هر شب با همین لباس کم سرما را تحمل می کنم
اما وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.




نوع مطلب :
برچسب ها : وعده لباس گرم تو مرا از پای درآورد.(حکایت جالب)،
لینک های مرتبط :
☺





آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
امکانات جانبی




Top Blog
پیامک های عاشقانه Online User بزرگترین وبلاگ گروهی ایران
 
 
بالای صفحه
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات